ریحانه و شعر های خاله ستایش - تاریخ: 1390/4/19 ساعت: 13:55
من که این روزا خوش به حالم شده و مامانم و خواهرم پیشمن خیلی خوشحالمو تو پوست خودم نمیگنجم حالا که ستایش هم هستش خیلی راحتر شده کارا واسم آخه ریحانه جون بغلیه و تا هم میخواد گریه کنه خاله ستایش بغلش میکنه و واسش شعر میخونه امروز واسش اینو میخوند آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم دوریش برام چه مشکله ...
اومدن مادر جون (مادری) ریحانه - تاریخ: 1390/4/19 ساعت: 14:13
امروز که دیگه الان دیروز شده مامانی زودتر از همیشه ساعت 10:30بیدار شدم تا به کارای عقب افتادم برسم مثله همیشه اول اومدم وبلاگ ریحانو چک کنم و یه سری تو وبلاگای دیگه زدم و میخواستم به کارام برسم که یهو آیفون به صدا در اومد و منم که منتظر کسی نبودم جواب دادم اون طرف گوشی یه صدای آشنا اومد اما نشناختم ...
نشستن ریحانه جون - تاریخ: 1390/4/19 ساعت: 14:14
بالاخره ریحانه خانومی ما هم نشستنو یاد گرفت و 90/03/13شروع کرده به نشستن و مامانی هم خیلی خوشحاله که دختر گلیش میشینه آخه هنوز ماهت تموم نشده و همه میگن ماشالا ماشالا زود نشسته الهی من فدات بشم
ریحانه و حساسیت به بستنی و حریره بادام - تاریخ: 1390/4/15 ساعت: 0:47
چند وقته پیش داشتم بستنی می خوردم ریحانه هم بغلم بودو هی میاومد طرف بستنی و نمی ذاشت که مامانی بستنیشو بخوره منم بخاطر اینکه مزه کنه یکم دادم دهنش خانوم خانوما همچین خوشش اومده بود بعد بابایی ریحانه رو ازم گرفت تا باهاش بازی کنه 5 دقیقه نگذشته بود که بابایی منو صدا کرد که این چیه رو چونه ریحان منم گ...
حالتهای خواب ریحانه جون - تاریخ: 1390/4/15 ساعت: 0:46
عزیزم اینجا یه روزه بودی کوفته خانم ٣ روزگی ریحانه چه ناز خوابیدی عزیزم ٢٥ روزگی ریحانه عزیزم و ٣٩ روزگی فرشته کوچولوی مامانی دست به دعا خوابیدنش ٢ماه و ١٠ روزگی ریحانه ٥ ماهگی ریحانه جون
عکسهای ریحانه خانم - تاریخ: 1390/4/15 ساعت: 0:42
داشتیم میرفتیم خونه ی مادر جون (پدری) همون شب هوا بارونی بودو سرد شادو شنگول داشتی تو روروکت بازی میکردی حیفم اومد ازت عکس نگیرم
عکس دو ماهگی ریحانه جون - تاریخ: 1390/4/15 ساعت: 0:50
از اونجایی که من تو فصل پاییز بدنیا اومدم و مامانی هم دلش میخواست زودتر لباسامو بپوشونه هی تنم میکرد اما امان از سرمای هوا آخرش این لباس واسم کوچیک شد
ریحانه و گرمای هوا - تاریخ: 1390/4/15 ساعت: 0:44
بالاخره هوا گرم شد تا منم بتونم لباسای تابستونمو بپوشونم مادر جون (مادری) یه عالمه واسم لباس خریده دیشب منم با لباس آستین کوتاه خوابیدم اینم عکسام همچین بابام ذوق میکردو قوربون صدقم میرفت
ریحانه و اردیبهشت - تاریخ: 1390/4/15 ساعت: 0:46
تو این ماه چندتا اتفاق خوب برام افتاده اول اینکه مامانی تو این ماه بدنیا اومده و درست تو همین روز مامانی گوشهای منو سوراخ کرده تا همیشه به یادش بمونه و دومیش درست کردن وبلاگم درست تو روز تولد مامانی اینم عکس گوشواره دار شدن من
تبریک روز زن - تاریخ: 1390/4/15 ساعت: 0:50
امشب قراره بریم خونه مادر جون (پدری) ریحانه جون و واسش مراسم روز مادر بگیرم آخه مادر جونش تهران پیش عمه خانومی بود ساعتهای اول مادر جون حالش خوب بود و با عموها و زن عموها و بچه ها خوش بودیم که یهوی حال مادر جون بد شدو بردنش بیمارستانو بعداز چند ساعت چکاب کردن معلوم شد که سنگ کیسه صفراش از یکی به ٣تا...
برنده شدن ریحانه در مسابقه سایت گلوبال - تاریخ: 1390/4/19 ساعت: 14:20
دیروز باباییاومد خونه و گفت از سایت گلوبال تماس گرفتن و ریحانه جان برنده شده این اولین جایزه ریحانه تو سن 5 ماهگیشه مبارکت باشه مامانی حالا قراره با بابایی بریم فروشگاه و برات یه عالمه اسباب بازی بخریم عزیزم از شما دوستانی که این بخشو میخونید دعوت میکنم تو این سایت عضو شیدو حتما تو مسابقش شرکت کنید ...
مادرم روزت مبارک - تاریخ: 1390/4/31 ساعت: 15:49
عکس یک ماهگی ریحانه جون - تاریخ: 1390/4/15 ساعت: 0:43
ریحانه و تست زردی - تاریخ: 1390/5/2 ساعت: 13:31
٨٩/٠٩/٢٣ روزی بود که مثل همه ی نوزادای دیگه باید عزیزم میبردیمت پیش متخصص اطفال واسه تست زردی و بعد از گرفتن خون معلوم میشد که زردی داری یا نه وقتی بردیمت آزمایشگاه من از اطاق خونگیری اومدم بیرون اصلا دلشو نداشتم اما تو دلم یه غوغایی بود به محض اینکه صدای گریت اومد زود اومدم توی اطاق به اون خانومه ک...
روز تولد - تاریخ: 1390/4/31 ساعت: 15:49
قرار بود که 27/09/89 بدنیا بیای اما انگاری دیگه طاقت نداشتی و حوصله ات سر رفته بود و 21/09/89 روزی بود که من حس خوب مادر شدن رو چشیدم و تو یه روز ابری و سرد فرشته کوچولوم به دنیا اومدی و چه روز فراموش نشدنی اینم اولین عکس ریحانه در بیمارستان
آمدن نی نی - تاریخ: 1390/6/25 ساعت: 13:31
من در تاریخ89/02/04 متوجه شدم که باردارم و من و بابایی خیلی خوشحال بودیم دوست داشتیم هرچه زودتر این خبر خوب و به خانواده بگیم ........... من و بابا منتظر نی نی مون بودیم و اصلا به جنسیت فرشته کوچولومون فکر نمی کردیم و فقط می خواستیم صحیح و سالم باشه
میوه زندگیم ریحانه - تاریخ: 1390/4/15 ساعت: 0:50
این خاطرات رو مینویسم تا وقتی دختر گلم بزرگ شد این روزها و لحظه هارو واسه من و بابایی و خودش تداعی کنه و بدونه که مامان و بابا خیلی دوسش دارن