ریحانه و اولین مهمانی ماه مبارک رمضان - تاریخ: 1390/5/15 ساعت: 2:26
سلام به همه ی دوستای گلم یکی از خوبیهای ماه رمضان صله رحمه که من خیلی دوست دارم دیشب90/05/14 افطاری خونه مادر جون(پدری) ریحان دعوت بودیم عموها زن عموها و بچه ها خلاصه اینکه همه دور هم بودیم ریحانه قبل از رفتن به مهمونی
ریحانه شلوغ شده - تاریخ: 1390/5/17 ساعت: 2:50
سلام به همگی امیدوارم طاعاتو عباداتتون مورد قبول پروردگار باشه دوستای گلم مارو هم موقع دعا کردن از یاد نبرید امروز ریحانه رو گذاشتم تو پارک بازیش که بازی کنه و خودمم برم سروقت درست کردن غذا برای افطار این خانم خانومای ما دیگه حسابی بلا شده تا رفتم تو آشپزخونه تا به کارام برسم دیدم بله ............. ...
ریحانه و طرز جدید خوابیدن - تاریخ: 1390/5/17 ساعت: 2:56
سلام به همگی عزیزم این روزا که دیگه داری چهار دستو پا میری خیلی بلا شدی مامانی همش میخوای بری و به هرچیزی دست بزنی قوربون اون دستای کوچولوت بشم من الان که دارم این مطلبو مینویسم خوابیدی چطوری اونم از روی شکم هیچوقت اینجوری نمیخوابیدی یعنی نمیتونستی اما الان یه چند روزیه که میبینم که یاد گرفتی روی شک...
ریحانه و اولین افطار - تاریخ: 1390/5/17 ساعت: 2:55
عزیزم امسال اولین سالی هست که سر سفره افطار تو پیش مایی چه افطاری بود همش من و بابایی چشممون به تو بود و کلی به کارای تو می خندیدیم یکم من تورو نگه میداشتم بابایی غذا میخورد و......... آخر سر هم که هردو خسته شدیم یه تیکه نون دادیم دستت تا سرگرم بشی و بالاخره بتونیم افطار کنیم ولی هرچی بود با سالهای ...
ریحانه شیطون من - تاریخ: 1390/5/17 ساعت: 2:53
هر روز که میگذره چیزای جدید بیشتری انجام میدی گاهی به خودم میگم حالا خوبه دختری پسر بودی من باید چیکار میکردم از دسته شیطونیات خیلی بلا شدی ریحان عسلیم این عکسارو سر بزنگاه ازت گرفتم همین امروزو فرداست که دیگه چهار دستو پا رو درستو حسابی بری باید خیلی خیلی مواظبت باشم خودتو کشون کشون رسونده بودی به ...
ریحانه و ماه مبارک رمضان - تاریخ: 1390/5/17 ساعت: 2:52
سلام به همه ی دوستان خوبم آمد رمضان و مقدمش بوسیدم . در رهگذرش طبق طبق گل چیدم . من با چه زبان شکر بگویم که به چشم . یکبار دگر ماه خدا را دیدم امسال ماه رمضان واسه من و بابایی رنگ دیگه ایی داره آخه ما یه فرشته کوچولورو پیشمون داریم من دیروز 90/05/10 روزه گرفتم ببینم میتونم روزه بگیرم که خدارو شکر تو...
ریحانه و کنترل - تاریخ: 1390/5/9 ساعت: 2:03
ریحانه خیلی به کنترل علاقه داره تا کنترل میبینه باید حتما باهاش بازی کنه خودشو یواش یواش به کنترل رسوند تا دید دارم نگاش میکنم..................اینجوری نگام کرد خسته شده روی کنترل انداخته خودشو EXniniweblog.comEX نمی تونه به این پوست شکلاتا برسه اینجوری دست درازی میکنه خودشو تلو تلو رسوند به پوست شک...
ریحانه و آقای پدر - تاریخ: 1390/5/8 ساعت: 19:46
سلام امروز وقتی ریحانه از خواب بعداز ظهر بیدار شد بابایی هم خونه بود تا باباییشو دید خودشو کشون کشون رسوند به بابایییو کلی با هم بازی کردن آخرسر هم ریحانه که علاقه زیادی به مو کشیدن داره موهای بابایشو بدجور کشید اما بابایی اصلا حتی یه آخ هم نگفت ریحانه جون هم کلی میخندید و ذوق میکرد ریحان عسلی و باب...
ریحانه و مروارید دوم - تاریخ: 1390/5/8 ساعت: 19:30
سلام به همه دوستانم مرسی از نظراتتون من یه چند روزی بود که بخاطر ویروسی بودن سیستمم نمیتونستم آپ کنم دلم برای همه تون تنگ شده مرسی که به ما سر زدید ریحانه مروارید دومش درست همون روزی که اولین مرواریدش در اومده بود از صدفش بیرون زد سه شنبه 4 تیر خیلی اذیت شد طفلی دخترم همش نا آروم بود و گریه میکرد ای...
ریحانه و کارای جدیدش - تاریخ: 1390/5/2 ساعت: 23:28
سلام به همه ی دوستانم من هرچی بگم ریحان عسلی این روزا بلا شده کم گفتمهر روز یه کاره جدید میکنه من فقط مات و مبهوتنگاش میکنم و در آخر کلی می خندم امروز داشت این کارارو میکرد زودی رفتم دوربینو برداشتمو ازش عکس گرفتم این روزا یاد گرفته دستشو میذاره روی لباشو از خودش صدا در میآره وقتی میذارمت زمین که بش...
ریحانه عسلی من - تاریخ: 1390/4/30 ساعت: 20:53
این روزا ریحان عسلی ماخیلی خیلی بلا شده دیگه نمیشه چشم ازت برداشت باید خیلی مراقبش باشم دیگه کم مونده که درست و حسابی چهار دستو پا بری هر وقت میذاشتمت رو شکم 5 دقیقه نشده گریه میکردی نمی خواستی رو شکم باشی اما امروز نیم ساعت رو شکم بودی و داشتی با عروسکات بازی میکردی و حسابی خوش میگذروندی باهاشون تا...
یه خبر داغ - تاریخ: 1390/4/30 ساعت: 21:22
بالاخره مرواریدای ریحان عسلی هم در سن 7 ماه و 5 روزگی از صدفش در اومد من که طبق عادت هر روز صبح که ریحانه از خواب بیدار میشه دستمو میذاشتم روی لثه ریحان گلی ببینم مروارید کوچولوش در اومده یا نه امروز شگفت زده شدم دقیقا ساعت 11:56 - 28 تیر زیر دستم یه چیزی مثه خار گل احساس کردم از خوشحالی اشکام در او...
ریحانه و لباس قور قوری - تاریخ: 1390/4/28 ساعت: 1:03
سلام به همه ی دوستای گلم همونطور که تو پست ریحانه به روایت تصویر گفتم من ازاین لباسه خیلی خوشم میآد انگاری ریحانه هم خیلی این لباسشو دوست داره امروز ریحانه رو نشوندم که بهش فرنی بدم تا رفتم از یخچال فرنیشو بیارم دیدم پاهای قور قوریو گرفتهو................ دیگه عکساشو ببینید خودتون متوجه میشید کلی خن...
ریحانه در آغاز چهار دست و پا - تاریخ: 1390/4/27 ساعت: 1:08
سلام به دوستای نازنینم الان یکی دو روزی میشه که ریحان عسلی ما وقتی میذارمش رو سینه خودشو با دستای کوچولوش بلند میکنه و با پاهاش عقب عقب میره وقتی میگم دسی دسی دستاشو به هم میزنه امشب که گذاشتمش رو سینه دوربینو برداشتمو ازت عکس گرفتم فدای این خنده هات بشم عزیزمی ناناز من وای خدا لباشو ببین چطور غنچه ...
ریحانه و گوشواره - تاریخ: 1390/4/26 ساعت: 0:12
یکی از کارای که وقتی مامانی (مامان خودم)پیشم بود اقدام به خریدن گوشواره واسه نانازم ریحانه بود من که خیلی مشکل پسندم کلی این زرگریو اون زرگری رفتم تا بالاخره این گوشواره رو پسندیدمو خریدم امیدوارم ریحانه هم خوشش اومده باشه هر کی که دیده خیلی خوشش اومده و گفتن قشنگه حالا راست یا دروغشو نمیدونم گوشوار...
نیمه شعبان - تاریخ: 1390/4/27 ساعت: 0:41
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی ….. چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی ….. خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن ….. خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی …… برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی ….. برای عده ای چه خوب شد نیامدی …… تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام ….. دوباره صبح ؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی
ریحانه به روایت تصویر - تاریخ: 1390/4/25 ساعت: 2:04
سلام عزیزم این روزا خیلی شیطون بلا شدی کمتر میشینی همش میخای یکی زیر بغلتو بگیرهو راه بری یا اینکه تو بغل باشی چند روزه پیش بابایی برات عروسک خریده بود گذاشتم جلوت بازی کنی ازش ترسیدیو گریه کردی یکی دوساعتی طول کشید تا باهاش بازی کردی اینجا از عروسکت میترسیدی میذاشتم جلوت پسش میدی من عاشق این لباسیم...
"نی نی شگفت انگیز من" - تاریخ: 1390/4/24 ساعت: 13:16
سلام من این عکسو وقتی درحال خوردن انگشتای پات بودی گرفتم و به نظرم خیلی جالب میومد من این عکس تورو تو مسابقه نی نی شگفت انگیز شرکت میدم
ریحانه و عکسهای آتلیه 6 ماهگی - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 15:02
سلام من این عکسارو وقتی مادر جون (مادری) و خاله ستایش پیشمون بودند گرفتم دقیقا یه روز قبل از واکسن 6 ماهگی دوشنبه 90/03/23 عکسا گرفته شده و یکشنبه 90/03/29 تحویل گرفتم اما به خاطره تنبلی آقای پدر که نه عکسارو خودشون اسکن میکردند نه دستگاه رو می آوردند خونه تا الان به تاخیر افتاد        
7ماهگی - تاریخ: 1390/4/22 ساعت: 15:58
سلام عزیزانم ریحانه ی عریزتر از جانم ماهگیت مبارک خداوندا من هم فرزندم را به تو می سپارم که تو ، بهترین نگهبانی. خدایا مرا یاری رسان تا فرزندم را انسان تربیت کنم، با شأن انسانی. خدایا طعم لذیذ انسانیت را به او بچشان و عاقبت بخیرش کن.