ریحانه و اسمش - تاریخ: 1390/5/28 ساعت: 3:13
وقتیکه ما فهمیدیم که خدا قراره یه دختر چادر زری بهمون بده سر از پا نمیشناختیمو خیلی خوشحال بودیممنو بابایی در جستجوی اسم زیبا و نیکو برای شما عزیزه مهربانم بودیم البته من قبل از اینکه بدونم جنسیت نی نیم چیه اسم هارو انتخاب کرده بودم و حتی به بابایی هم گفته بودم اما بابایی میگفت حالا بذار قطعی بشه جن...
ریحانه و گلدان - تاریخ: 1390/5/27 ساعت: 2:24
دیروز 90/05/26 یه لحظه رفتم توی آشپزخونه که آب بخورم شما هم داشتی با کنترل بازی میکردی یهویی صدای افتادن چیزی رو شنیدم تا نگاهت کردم دیدم نیستی دویدم به طرفت دیدم رفتی بین مبلها و ............ من همیشه بالشت میذاشتم بین مبلها تا اونجا نری اما دیروز یادم رفته بودو شما هم از فرصت استفاده کافی برده بود...
ریحانه و جارو برقی - تاریخ: 1390/5/27 ساعت: 1:46
امان از دست ریحان عسلی ما عزیزم وقتی کوچیکتر بودی یکم بهتر به کارام میرسیدم الان که یکمی از قبل بزرگتر شدی به کارای خونه رسیدنم خیلی خیلی برام سخت شده مخصوصا جارو کشیدن قبلنا وقتی میخواستم جارو بکشم میذاشتمت توی روروکتو تو هم با وجودیکه اولش از صداش میترسیدی اما خب تو روروکتت میموندی و زل میزدی به م...
ریحانه و گاز گرفتن - تاریخ: 1390/5/26 ساعت: 2:58
ریحان عسلی اینروزا یکم عصبی شده تا اون چیزی که نباید دستش باشه رو ازش بگیری عکس العمل نشون میده و یا میزنه زیر گریه یا اینکه دست یا صورت مامانیو گاز میگیره این خط قرمزی که تو عکس پیداست جای دندونای ریحان عسلیه
ریحانه و لواشک - تاریخ: 1390/5/26 ساعت: 2:47
من(مامانی)از بچگی عاشق لواشک و شکلاتم وقتیکه دیروز به کارام رسیده بودم و میخواستم فیلم نگاه کنم درحالیکه ریحان هم داشت بازی میکرد لواشکمو برداشتم و اومدم پیش ریحان تا هم فیلم نگاه کنم هم حواسم به این وروجک باشه اما امان از دست ریحان عسلی تا دید من دارم لواشک میخورم چشماش گرد شدو هی می اومد به طرف من...
ریحانه و پیشرفت هاش - تاریخ: 1390/5/26 ساعت: 12:56
سلام گلم تو این پست میخوام از پیشرفتهات بگم وقتی از خواب بیدار میشی و میبینی مامانی خوابیده خودتو به مامانی میرسونی و میآی مامانیو بیدار میکنی عزیزم الان یه چند وقتیه که همه چیزو میگیری تا بلند بشی اینجا خودتو به میز تلویزیون رسوندی و میخواستی عکساتو برداری که بذاری دهنت که مامانی رسید و ........ کا...
ریحانه و مهمونی عمو اصغر - تاریخ: 1390/5/23 ساعت: 0:54
سلام طاعات و عباداتون قبول بالاخره مهمونی رفتن های ما واسه افطاری تموم شد و دیشب مهمون عمو اصغر بودیم من با ریحان اولین بار بود که میرفتم رستوران هم خوب بود هم بد اما هر چی بود خوش گذشت ریحان عسلی و عمو اصغر
ریحانه و مهمانی عمو اسماعیل - تاریخ: 1390/5/22 ساعت: 17:00
دیشب90/05/21 جای همگی خالی بازم مهمون بودیم افطار این بار از پریشب ریحانه یکمی بهتر بود با دختر عمو و عمش بازی میکرد موقع برگشتن به خونه بارون می اومد و هوا یکم سرد شده بود ریحان و زهرا
ریحانه و مهمانی عمو رحمان - تاریخ: 1390/5/21 ساعت: 13:44
سلام به همه ی دوستای خوبم این روزا ریحان جونی پشت سر هم افطاری دعوت میشه دیشب هم خونه آخرین عموی ریحان دعوت بودیم خوش گذشت اما این ریحان عسلی ما خیلی ناآروم بود همش میخواست بغل من باشه و بیتابی میکرد باباییی هم یکم کار داشت و نتونستیم قبل از اذان برسیم و من هم نتونستم سر سفره دست نخورده افطار از ریح...
ریحانه و مهمانی عمو مهدی - تاریخ: 1390/5/20 ساعت: 15:26
دیروز ما افطاری خونه عمو مهدی بزرگترین عموی ریحان دعوت بودیم هوا خیلی سرد بود البته واسه نی نی ها منم نتونستم از لباسهایی که زهرا واسه ریحانه آورده بود استفاده کنم و باید یه چیزی میپوشوندم که نی نیم سردش نشه شاهکار بابای ریحان
ریحان عشق مامان و بابا - تاریخ: 1390/5/20 ساعت: 2:42
طفلی دخترم اینروزا که دیگه رسما چهار دستو پا میره یه وقتایی میشه که تعادلش از دست میده همچین سرش میخوره زمین و گریه میکنه که دلم واسش ضعف میره خیلی خدا بهش رحم میکنه دیروز میخواست با عجله چهار دستو پا خودشو برسون به کشوی میز تلویزیون که یهو دستش زیر بدنش گیر کرد و با صورت محکم خورد زمین آی آی گریه ک...
ریحانه ودندونش - تاریخ: 1390/5/19 ساعت: 17:20
من هروقت می خواستم از دندونه ریحانه عکس بگیرم نمیذاشت تا اینکه چند روز پیش که رفته بودیم خونه مادر جونی ریحان زهرا جون پشت سر هم از ریحانه عکس میگرفت وقتی داشتیم به عکساش نگاه میکردیم دیدم از دندون ریحان هم عکس افتاده این عکسارو میذارم تا خاله سودی هم ببینه دندونای ریحان عسلی مارو ریحانه و دندوناش ر...
ریحانه و زهرا جون - تاریخ: 1390/5/19 ساعت: 12:56
این پستو تقدیم میکنم به زهرا جون (دختر عمه ریحانه) اول بخاطر اینکه خیلی دوست داشتنیه و خوش اخلاق و مهربون دوم بخاطر اینکه هر وقت اومده پیش ریحان یه عالمه واسش کادو آورده ریحانه و زهرا
ریحانه و اولین مهمانی افطار - تاریخ: 1390/5/19 ساعت: 13:00
دیروز حوالی ساعت 3 بعدازظهر بود که بابایی زنگ زد واسه افطار چه چیزایی لازم داری تهیه کنم منم تعجب کردم من همه چیز دارم و چطور شده ک بابایی میگه هرچی میخوای بگو من بخرم بیارم منم گفتم مرسی چیزی کم ندارم همه چیز خونه هست تا اینکه بابا گفت مگه قرار نیست امشب آبجینا (عمه ریحان) واسه افطاری بیآن خونمون م...
ریحانه و هندونه - تاریخ: 1390/5/18 ساعت: 4:17
دیشب 90/05/16 بابایی داشت هندونه میخورد شما هم داشتی واسه خودت بازی میکردی تا باباییو با هندونه دیدی خودتو با چهار دستو پا رسوندی به بابایی تا از خوردن هندونه بی نصیب نباشی ای شکموی مامان باباییی اول با قاشق هندونه میداد بهت اما تو که قانع نبودی همه رومیخواستی پس مجبور ........... بدون شرح!!!!!!!!!!...
ریحانه و زن عمو اکرم - تاریخ: 1390/5/18 ساعت: 3:08
ریحانه جون یه زن عمو داره که خیلی شیرینو دوست داشتنیه چند وقتیکه زن عمو اکرم مریض احواله و کمردرد شدید داره طوریکه نمیتونه حتی از سر جاش بلند بشه طفلی حتی نتونست به مهمونی مادر جونی هم بیاد اینجور موقع ها که میشد دورهم که جمع میشدیم به خاطر شیرین کاریهایی که اکرم خانم انجام میداد کلی میخندیدیم حسابی...
ریحانه و پرینتر - تاریخ: 1390/5/17 ساعت: 2:05
سلام به همه ی دوستان خوبم چند وقته پیش از بابایی خواستم پرینترو برام بیاره خونه تا بتونم عکسای آتلیتو اسکن کنم بابایی هم میگفت کار داشتم وقت نکردم یا یادم رفت و نمی آورد خلاصه هرروز یه چیزی میگفت تا بالاخره بعداز این همه گفتنه من بالاخره پرینترو برام آورد و من هم عکساتو اسکن کردم و وقتی کارم تموم شد...
ریحانه و خاله سودی - تاریخ: 1390/5/16 ساعت: 2:21
سلام خیلی وقت بود که میخواستم عکس خاله های ریحان رو بذارم یا وقت نمیشد یا یادم میرفت این اواخر هم که یادم بود اینترنت سرعتش خیلی پایین بود تا دیروز که خاله سودی یادآوری کرد ریحانه 3تا خاله مهربون داره خاله ستاره سودابه و ستایش عکس ستایش تو پست عکس های آتلیه ریحان هست حالا میخوام عکس خاله سودی بذارم ...
ریحانه و وابستگی - تاریخ: 1390/5/16 ساعت: 2:30
سلام به همه ی دوستای عزیزم دیشب که داشتیم میرفتیم خونه مادر جون ریحان بابایی ریحانو بغل کرد و زودتر از من از خونه بیرون اومد منم دنبال بابایی یکم عقب تر بیرون اومدم تا رسیدیم تو حیاط ریحان هی نق زد که بیاد بغله من منم که وسایل دستم بود ریحانو از بابایی نگرفتم همینکه بابایی خواست از در بیرون بره همچی...
ریحانه و دختر عمه - تاریخ: 1390/5/15 ساعت: 2:24
من نمیدونم اینترنته من اینجوریه یا واسه همه کم سرعت شده الان یه چند روزه که تا مطلبمو مینویسم میخوام ارسال کنم ارسال نمیشه و خیلی طول میکشه منم دیگه حوصلم نمیشد و بیخیال میشدم این مطلب برمیگرده به روز 5شنبه روزی که عمه و عموی ریحان از تهران اومدن طبق قرار که مادر جون همه رو واسه افطاری دعوت کرده بود...