ریحانه و چهارمین دندون
-
تاریخ: 1390/6/30 ساعت: 10:52
سلام بازم دندون این دفعه چهارمین دندونته عزیزم به فاصله 8 روز از سومین دندونت ( ساعت 15:55 90/06/29 من متوجه شدم که دندون از لثه ات زده بیرون ) چهارمی دندونت بالا از سمت چپ در اومد عزیزم اینروزا خیلی بی طاقت بودی و گریه میکردی مخصوصا از 3شب پیش که مهمونی رفته بودیم خونه عمو مهدی خیلی نا آروم بودی حت...
ریحانه و محافظت از سرما به روش بابایی
-
تاریخ: 1390/6/28 ساعت: 0:53
سلام ریحانی بلا و شیطونه مامانی شبها همش روي شکمی من اصلا شب درست و حسابي نميتونم بخوابم چون بايد خيلي حواسم بهت باشه این مطلب برمیگرده به صبح روز جمعه که شما و بابایی از خواب زود بیدار شدید آخه حقم دارید که صبح زود پاشید من که تا صبح کشیک شما میدم از بس توی خواب در حال حرکتی اصلا یه جا نمی خوابیدی ...
ریحانه و شکلات
-
تاریخ: 1390/6/27 ساعت: 11:47
الان یه چند روزیه که بابایی منو شرمنده خودشون کردنو یه 2_3 کیلو شکلات آوردن تا دیگه هی نخوان برن سوپرمارکت یه بسته شکلات واسه من بخرن من از وقتی ریحانه به دنیا اومده خیلی خیلی علاقه زیادی به خوردن شکلات پیدا کردم (از بچگی من عاشق شکلات و کاکائو بودم و هستم وقتی هم باردار بودم اوایل ویار ترشی و لواشک...
ریحانه و نی نی وبلاگ
-
تاریخ: 1390/6/26 ساعت: 15:45
سلام ریحانی من هرجا باشم شما هم میخوای اونجا باشی دیروز که داشتم با کامپیوتر کار میکردم همش میرفتی زیر میز و میخواستی به چراغ پاور کیس که آبی رنگ بود دست بزنی من دیگه چاره ایی نداشتم جز اینکه تو رو بغل کنم و به کارام برسم اما تو بغلمم آروم و قرار نداشتی هی میخواستی دست به کیبورد بزنی دیگه منم مجبور ...
ریحانه و شگرد جدیدش
-
تاریخ: 1390/6/25 ساعت: 17:37
اینم به در خواست خاله های ریحان عسلی که زود زود آپ کنم جلوی ورودی آشپزخونه دو تا پشتی گذاشتم که ورود ممنوع باشه واسه خانم خانما اما ........... مامانایی که این عکسارو میبینید شما هم با نی نی هاتون اینجوری بودید یا اگه راهکاری بلدید به من هم بگید پ.ن: توی لینکام سامی خواهر زاده دوست داشتنیه منه خوشحا...
برای تو ...
-
تاریخ: 1390/6/25 ساعت: 11:54
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیتو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتدهمگان روند و آیند و تو همچنان که هستی مامانی امروز 25 شهریور درست روزیه که منو بابای ازدواج کردیم امیدوارم که همیشه به یادت بمونه این روز رو کوچولوی من و اولین کسی باشی که اگه خودمم یادم رفت هم...
بی خوابی من
-
تاریخ: 1390/6/23 ساعت: 3:20
الان که دارم این مطلبو مینویسم 02:56 روز چهارشنبه هستش نه که بیخوابی به سرم زده باشه نه عزیزم از فکرو خیال های که خودمم میدونم بی خودیه اما چیکار کنم بازم میآن به سراغم ترس از آینده کارایی که دوست داشتم برات انجام بدم و شرایط نذاشته گفتم بیام یکم وبگردی کنم شاید یکم این فکرو خیالا از سرم بپره و چشام...
ریحانه و عکسای 8 ماهگی
-
تاریخ: 1390/6/23 ساعت: 13:10
عکسای 8 ماهگی ریحان عسلی که هیچ کدوم توی وبلاگش واسه خاطرات 8 ماهگیش استفاده نکردم اگه گفتید اینجا دارم چیکار میکنم؟ EXniniweblog.comEXنشستنشو ببین ای خرس شیطون گیرت آوردم ! زهرا و عمو عبدالله و ریحان عسلی اینجا زهرا داشت میرفت فرودگاه که بره تهران آخرین عکسشو با ریحانی انداخت ریحانه خونه مامان بزرگ...
ریحانه و سومین دندون
-
تاریخ: 1390/6/21 ساعت: 18:25
عزیزم همین الان متوجه شدم( ساعت 17:00 ) که سومین دندونت از بالا سمت راست در اومده قوربونت برم من الان دیدنت با سه تا دندون خیلی برام جالبه همین الان که داشتم پوشکتو عوض میکردم در حالیکه میخندوندمت دیدم که لثه بالاییت سفید شده اول فک کردم چیزی مونده رو لثه ات اما بیشتر که دقت کردم دیدم بله دندون در آ...
ریحانه و یه روز مهمونی ناخواسته
-
تاریخ: 1390/6/21 ساعت: 17:21
ديروز داشتم با ريحان عسلي بازي ميکردم که موبايلم زنگ خورد ليلا (جاريم ) بود ميگفت ناهيد خانم (جاريم) اومده اينجا تو هم پاشو بيا خونمون تنها خونه نشينواي من که اين روزا لباس پوشيدن ريحان برام خيلي سخت شده (تا ميخوام پوشکشو عوض کنم زود دمر ميشه و تا پمپرزش کنم حسابي خستم ميکنه) اصلا حالشو نداشتم گفتم ...
ریحانه و لقب جدیدش
-
تاریخ: 1390/6/20 ساعت: 2:10
سلام دختر گلم وقتی بابایی می خواد بیاد خونه تا در میزنه و وارد راه پله میشه خودتو براش لوس میکنی و بلند بلند جیغ می زنی طوری که همسایه پایینی مون می فهمه که الان یکی داره میآد خونمون باباییی هم که خیلی خیلی تورو دوست داره زود بغلشو باز میکنه تا تو بری بغلش بعداز یکم بازی کردن با بابایی دوباره میری ک...
ریحانه و شعر ناهار
-
تاریخ: 1390/6/19 ساعت: 13:17
ریحانه دختر نازم این شعرو واسه این توی وبلاگت مینویسم که هر وقت من این شعرو برات از گوشیم میذارم حتی اگر هم داری گریه میکنی غیر ممکنه که لبخند به لبت نیاد و حرکات موزون از خودت نشون ندی کلاغه میگه قار قار صبح شده وقته ناهار گنجشکه میگه جیک جیک پلو خوری با ته دیگ مامانی ناهار چی داریم کوفته نخود چی د...
ریحانه و نی نی مهنا
-
تاریخ: 1390/6/16 ساعت: 20:42
امروز رفته بودیم دیدن خواهر خانم خیر دوست (همسایه مون) که تازه زایمان کرده بود و نی نی گلشو ببینیم شما هم که طبق معمول همیشگیتون غریبی کردنتون گل کرده بود و اصلا تو بغل هیچ کس نمی رفتیوقتی هم خواستم با نی نی شون که اسمشو مهنا خانم گذاشتن عکس بگیرم هم گریه کردی معصومه جون بازم بهتون تبریک میگم ایشالا...
ریحانه و یه اتفاق...
-
تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 15:06
خداي من چقدر منو و ريحان عسلي رو دوست داشتي که نذاشتي اتفاقي بدي بيفته ساعت حدودا 8 شب بود که ريحانه خوابيده بود و با صداي گريه اش من رفتم تو اتاق تا شيرش بدم که دوباره بگيره بخوابه خيلي خيلي خسته بودم ريحانه که ديگه شير خوردنش تموم شد و رفت دنبال بازي کردن اما من که يه 10 دقيقه يه جا نشسته بودم ب...
ریحانه و گوش پاک کن
-
تاریخ: 1390/6/14 ساعت: 10:44
عزیزم الان یکی دو هفته ایی میشه که بخاطر اینکه شب تا صبح فقط روی سینه میخوای و از ترس زبونم لال خفه شدنت دیگه توی تختت نمی ذارمت و رو زمین میخوابونمت تا عزیزه دلم یه وقت چیزیش نشهاما رو زمین خوابیدنتم واسه خودش حکایت داره حکایت از اینا شروع میشه که پریروز90/06/12 بعداز ظهر خوابیده بودی تو اتاق منم د...
ریحانه و دستمال کاغذی
-
تاریخ: 1390/6/13 ساعت: 1:25
الان که دارم این مطلبو مینویسم ساعت 12:42 بامداد یکشنبه ست و عزیزه دل مامان خوابیده یه دو هفته ایی میشه که از دست کنجکاوی های ریحان عسلی خونمون به کانون خونه های بدون جاذبه پیوسته همه چیز دور از دسترس ریحانیه بخصوص دستمال کاغذی دیشب معصومه (دختر عموی ریحانه) و زندایییش سر زده اومدن خونمون دیگه خودتو...
ریحانه و کشفیات جدیدش
-
تاریخ: 1390/6/12 ساعت: 21:09
عزیزم از وقتی که پشتی هارو گذاشتیم جلوی میز تا کمتر بری طرفشون یکم موفق شدیم اما کنجکاوی های شما که تمومی نداره و همش داری چیزای جدید کشف میکنی من که رفته بودم توی آشپز خونه ( از اونجایی که من هر جا برم مثه جوجه دنبالم میکنی ) به خیاله اینکه منو دنبال میکنی دیگه پشته سرمو نگاه نکردم که کجا میری یکم ...
ریحانه و آینه
-
تاریخ: 1390/6/12 ساعت: 21:31
سلام به دوستای خوبه وبلاگیمریحانه عزیزم از بچگی وقتی گریه میکردی تا می بردمت جلوی آینه گریه ات بند می اومدو میخندیدیالان یه چند وقتیه که میتونی خودت چهار دستو پا بری تو اتاق خواب ( اتاق خواب یکم بالاتر از سطح پذیراییه ) اوایل وقتی می رفتی توی اتاق همینکه می رفتی کنار میز عسلی تخته من با بازی کردن با...
ریحانه و پستونک
-
تاریخ: 1390/6/11 ساعت: 0:41
عزیزم وقتی که نوزاد بودی اصلا پستونک نگرفتی منم اصلا تلاشی به دادن پستونک بهت نکردم چون اصلا اعتقادی به دادن پستونک به بچه نبودم و نیستم تا دیروز که داشتم اتاق رو که مثه بازار شام در آورده بودیو مرتب میکردم که دیدم قطره چکون رو برداشتیو درشو باز کردی و مثله پستونک گذاشتی دهنت و می مکیش کلی از دیدن ا...
ریحانه و گذر زمان
-
تاریخ: 1390/6/10 ساعت: 14:25
الان که دارم این مطلبو برات میذارم فکر نکنی که بی خوابی به سرم زدها نه عزیزم از ساعت 5:45 صبح تا الان که ساعت 7:45 بیداری و الان کم کم داره خوابت میگیره اونم در حالیکه شیر می خورینمیدونم چرا تو اینقدر کم خوابی دیشب مثلا رفته بودیم بیرون که شام پیتزا ساندوچ بخوریم اما مگه گذاشتی یه سر گریه کردی و آخر...