ولادت امام رضا - تاریخ: 1390/7/16 ساعت: 17:27
زادگاههشتمین پیشوای شیعیان امام علی بن نوسی الرضا علیه السلام در مدینه دیده به جهان گشود. کنیه هاابوالحسن و ابوعلی لقبهارضا، صابر، زکی، ولی، فاضل، وفی، صدیق، رضی، سراج الله، نورالهدی، قرة عین المؤمنین، مکیدة الملحدین، کفوالملک، کافی الخلق، رب السریر، و رئاب التدبیر مشهورترین لقبمشهورترین لقب آن حضرت...
ریحانه و روز جهانی کودک - تاریخ: 1390/7/17 ساعت: 0:11
دنیای آزاد و زیبا حق طبیعی کودکان است ، این یک هدیه ی ایزدی است ، پس آنرا از کودکان نگیریم . . . امروز ١٦ مهر روز جهانی کودکه این روز رو به ریحان عسلی و به همه ی کودکان ایران زمین وهستی تبریک میگم
ریحانه و پاستیل نوشابه ایی - تاریخ: 1390/7/15 ساعت: 0:11
سلام عزیزم این پستو من ( خاله سودی) افتخاری برات مینویسم پریروز که رفته بودم کنار دریا دلم هوس کندیکرده بودرفتم کندی میکس ٣١ که شینیلی بخرم دیدم کلی پاستیل فله گذاشته منم که عشق پاستیلیم یه پاکتو برداشتم پر از پاستیلنوشابه ای کردم با یه تیر دو نشون زدم هم برا خودم خریدم هم برای ریحانه اینم نمایی از ...
بابائی تنها و دوری ریحانه - تاریخ: 1390/7/14 ساعت: 1:11
ریحانه و این روزاش - تاریخ: 1390/7/12 ساعت: 21:00
سلام عزیزه مامانی این روزا خیلی داره بهت خوش میگذره همش میریم بیرون و کمتر تو خونه اییم هوا هم از وقتی اومدیم بی یو خیلی بهتر شدهدیشب رفتیم پاساژ زیتون و برات لباس و جوراب شلواری خریدم عمه ی سامی (پسر خاله سامی) هم اونجا دیدم و کلی قربون صدقت میرفت بعد از اون هم رفتیم خونه مادر بزرگ (مامان پدر جونی)...
ریحانه و بازی با حباب - تاریخ: 1390/7/11 ساعت: 0:29
از دست شیطونی های خاله سودی و مامانی همینکه از خونه عمه فاطمه برگشتیم خاله سودی حباب ساز رو آوردو کلی حباب تولید کرد در حضور ریحانی تا ببینن عکس العمل ریحانی چیه ریحانی هم مات و مبهوت به حباب ها نگاه میکرد و بعدش می رفت که بگیرتشون می ترکیدن و محو میشدن گذشت تا دوباره مادر جونی دیروز با حباب ساز رو ...
ریحانه و لوز - تاریخ: 1390/7/10 ساعت: 17:55
سلام عزیزمامروز ميخوام از ميوه و درختي به اسم لوز برات بگماين ميوه توي منطقه گرمسيري مثه شهر ماماني بيشتر کاشته و رشد ميکنه من عاشق اين ميوه ام امسال شانسي توي اين ماه اومدم بهشما هم لوز دادم چون ميدونم که بريم تبريز از اين ميوه ها اونجا نيست يکمي هم دلم گرفت آخه اگه بخوايم خونمونو تخریب کنیم و این ...
ریحانه و سفرنامه بوشهر - تاریخ: 1390/7/10 ساعت: 12:04
سلام ماماني امروز٠٨/٠٧/٩٠ والان از بوشهر و با لب تاب خاله سودي دارم برات مينويسم ديروز ٠٧/٠٧/٩٠همزمان با روز دختر از تبريز به مقصد شيراز پرواز داشتيم لحظات آخر ریحانه در کنار بابایی يه پرواز 2 ساعته و خسته کننده و پراز استرس قبل از اينکه پرواز بخواد بشينه خوابيدي و پدر جوني واسه اولين بار شمارو در ح...
ریحانه و روز دختر - تاریخ: 1390/7/7 ساعت: 1:25
سلام پیامبر اکرم (ص) : هر خانه ای که در آن دختر باشد ، هر روز دوازده برکت و رحمت از آسمان ارزانی اش میشود و زیارت فرشتگان از آن خانه قطع نمیگردد و هر شبانه روز برای پدر آن دختران عبادت یکسال نوشته میشود !!! ریحانه عزیزم روزت مبارک نازنینم امروز روز تولد حضرت معصومه و روز دختر هست خیلی خوشحالم که یه ...
ریحانه و یکروز قبل از سفر - تاریخ: 1390/7/6 ساعت: 18:56
سلام مامانی فقط یه روز مونده تا شروع سفرمون و انتظار داره به سر میآد عسلی مامان همه ی کارارو کردم فقط بستن چمدون مونده امروز شیطنت بازیهات گل کرده بود تا تونستی از فرصت استفاده لازمه رو بردی یه وقت دیدم که رفتی روی دسته مبل و ازاونجا میخواستی بری روی کنسول آینه دست به گلدون بزنی خدا رحم کرد یواش واش...
ریحانه و مبل - تاریخ: 1390/7/5 ساعت: 19:57
سلام مامانی امروز میخوام از سرگرمی جدیدت که بازی کردن توی مبل بگم پشتی و نشینمن مبل رو گذاشتیم جلوی ورودی آشپزخونه تا از ورود گاه و بیگاه شما جلوگیری بشه اما انگاری حریفمونو قدرندونستیم و بازم شکست خوردیم چون که حالا این مبل شده سرگرمی جدیدتونو میرید توی مبل و بازی میکنید یه وقتایی میبینم که از مبل ...
ریحانه و عاشقانه های مامانی - تاریخ: 1390/7/4 ساعت: 19:57
سلام عزيزم روز به روز کاراي جديدتري انجام ميدي قوربون قدو بالات برم من ريحان عسلی اينروزا وقتي ماماني ميخواد نماز بخونه همراه هميشگي ماماني هستي وقتي ماماني در حالت نشسته نمازشه عسلي من مياي تو بغله مامان ميشيني يا وقتي ايستادم پاهامو ميگيريو مي ايستياز خوابت بگم که 360 درجه تو خواب مي چرخي اداهات ک...
ریحانه و بازی قایم موشک - تاریخ: 1390/7/4 ساعت: 12:36
سلام ريحان عسلي من الان يه چند وقته که باهات قايم موشک بازي ميکنم خيلي دوست داري وقتي که صدات ميکنم و نميتوني پيدام کني مي شيني و ميخواي گريه کني که البته من نميذارمو از جايي که خودم رو قايم کردم بيرون ميآم و تا وقتي هم منو ميبيني ذوق ميکني و تندي تندي با حالت چهار دست و پا خودتو به من ميرسوني و ميآ...
ریحانه و ششمین دندون - تاریخ: 1390/7/3 ساعت: 14:16
سلام ريحاني ششمين دندونت هم در حالي در اومد که: وقتي من داشتم آشپزي ميکردم الناز (زن عموي ريحان) بهم گفت ريحانه الان که داشت مي خنديد انگاري از پايين دندون در آوردهمنم گفتم فک نکنم تازه از سمت راستش دندون در آورده باشه بعدا نگاه ميکنم تا موقع خوابيدن يه دفعه يادم افتاد ريحاني هم که طبق معمول هميشه ه...
ریحانه و تمرین ایستادن - تاریخ: 1390/7/3 ساعت: 11:29
سلام ریحانه عسلی در آغاز راه رفتنی قوربونت برم من دیشب که الان بامداد روز یکشنبه 90/07/03 شده و از فردا مدرسه ها باز میشن عمو رحمانینا خونمون بودن موقع شام که مثه همیشه بغله من بودی تا غذا بخوری (بابایی اینجور مواقع که میشه اصلا تورو نمیشناسه ) وقتی که سیر شدی اومدی با کمک شونه هام وایستادی تو اون ل...
ریحانه و پنجمین دندون - تاریخ: 1390/7/1 ساعت: 23:42
سلام ریحان عسلی انگاری واسه دندون در آوردن روی دور تند افتادی نه از دومین دندونی که در آوردی 2 ماهی گذشت تا سومی رو رویت کردیم نه اینکه چهارمین دندونت هنوز درنیومده پنجمی رو به فاصله 2 روز دیدم اما اینم بگم که دیشب90/06/31 تا صبح ناله میکردی و اصلا درست و حسابی نخوابیدی و تب و اسهال هم داشتی به مادر...
ریحانه و نی نی صدرا - تاریخ: 1390/6/31 ساعت: 21:02
سلام الان که دارم این مطلبو مینویسم از خونه مریم (دختر عموی ریحان عسلی ) اومدیم و عزیزم الان خوابیدی رفته بودیم دیدن نی نی صدرا (پسر عمه ی امیر رضا) خواهر شوهر مریم خدا بعداز 12سال این نی نی رو بهشون داده بود صدرا دومین نی نی که ریحانی بعد از تولد خودش دیده ریحانی خیلی بهت خوش گذشت اونجا همش با امیر...
ریحانه و شیطونی هاش - تاریخ: 1390/6/31 ساعت: 20:43
توجه کنید به پاهاش ای بلا من که نشسته بودم کنار مبل اول اومدی توی بغلم نشستی بعد هم از طریق شونه هام رفتی بالای مبل و از اونجا هم ........... خیلی شیطونی قوربونت بشم من تا هم به کار خرابی هات میرسم تند تندبه کار خرابی هات میرسی اینجا تا اومدم بگیرمت زودی پاهات بردی بالا تا بری روی میز من عاشق این اد...
ریحانه و شلیل - تاریخ: 1390/6/30 ساعت: 13:11
سلام اون شبی که از مهمونی عمو مهدی برمی گشتیم توی ماشین خوابت برد تا رسیدیم خونه خوابیدی و یه نیم ساعت بعدش که میخواستی شیر بخوری من واسه اینکه پوشکتو عوض کنم چراغ رو روشن کردمو نور چراغ خواب رو از چشات گرفتو حسابی شاد و شنگول شدی اونقدر سر حال شدی که بابایی هم که داشت شلیل میخورد دستتو درازکردی که ...
ریحانه و مهمونی عمه جون - تاریخ: 1390/7/5 ساعت: 0:04
سلام ریحانی من دیروز رفته بودیم مهمونی عمه و زهرا و سمیه و حاج آقا (شوهر عمه) اومده بودند زهرا طبق معمول می خواست هرچه زودتر ریحانه رو ببنه ساعت 12:30 اس داده بود که : پاشید بیاید اینجا دلم واسه عشقم تنگیده که من به دلیل سایلنت بودن گوشیم اسشو ساعت 2:20 بعداز ظهر بعد از تماس تلفنیش دیدم من که منتظر ...