سلام ماماني امروز٠٨/٠٧/٩٠ والان از بوشهر و با لب تاب خاله سودي دارم برات مينويسم
ديروز ٠٧/٠٧/٩٠همزمان با روز دختر از تبريز به مقصد شيراز پرواز داشتيم
لحظات آخر ریحانه در کنار بابایی

يه پرواز 2 ساعته و خسته کننده و پراز استرس

قبل از اينکه پرواز بخواد بشينه خوابيدي و پدر جوني واسه اولين بار شمارو در حالت خواب ديد تا يک ساعت بعداز اون خواب بودی تا بالاخره پدر جوني رو ديدي اولش يکم غريبي کردي اما خيلي دختر خوبی بوديو خیلی زود با پدر جوني ارتباط برقرار کردي و صميمي شدي
اولین لحظه دیدار پدر جونی با ریحانی

اولین بوسه پدر جونی

روز 08/07/90 ساعت 08:45از شيراز به سمت بوشهر حرکت کرديم (صبح از ساعت 7 خيلي بي سابقه از خواببيدار شدي و با پدر جوني کلي بازي کردين)
بعداز نيم ساعت از حرکتمون به دشت ارژن رسيديم همون جايي که من عاشقشم فقط بخاطر آلوچه و ترشي و انار و کلي خريد کردم واسه خاله ستاره هم که گفته بود واسم کشک بخريد کشک خريديمو دوباره راهي شديم

توي ماشين کلي واسه خودت بازي ميکردي و شاد وشنگول بودي تاهرزگاهی از خواب بیدارميشدي و دوباره ميخوابيدي

اینجا بوشهر است ریحان عسلی به زادگاه مامانی خوش اومدی

تنها عمه ماماني (عمه فاطمه ) از قبل ناهار دعوت کرده بود و به محض اینکه رسيديم بوشهر رفتيم خونه (پدری مامانی)و شمارو آماده کرديم و رفتيم اونجا مامان بزرگ من هم اونجا بود کلي خوش گذشت
خونه عمه فاطمه بعداز صرف ناهار

بعدا نوشت : تو راه برگشت (از شیراز به بوشهر) مامانی متوجه دندون هفتم شد
مبارکه ریحان عسلی
برچسب:
نویسنده: مامانش