ریحانه و خونه خاله ستاره - تاریخ: 1390/10/1 ساعت: 19:11
سلام این سری که تهران بودیم هم خونه عمه جون و هم خونه خاله ستاره اولین بار بود که می رفتی عسلیم از اونجایی که مسیر خونه خاله جون نزدیکای فرحزاد بود یه دوری هم به یاد اون روزایی که تهرون زندگی میکردیم زدیم اگه خونه خالینا نمی خواستیم بریم حتما شام رو اونجا می خوردیم اما من بیشتر دوست داشتم برم خونه خ...
ریحانه و دیروز 27 آذر - تاریخ: 1390/9/27 ساعت: 1:23
سلام عشقم همونطور که تو پست قبلی نوشتی دیروز 90/10/26 حال عجیبی داشتم من که نتونسته بودم تو مراسم بابا بزرگم شرکت کنم وقتی عکسارو دیدم حال عجیبی بهم دست داد بیشتر فقدان بابابزرگمو درک کردم دیروز وقتی مامانم از مراسم برام میگفت من فقط گریه میکردم اصلا دست خودمم نبود نمیتونستم جلوی سرازیر شدن اشکامو ب...
من و دردودلم برای پدر بزرگم - تاریخ: 1390/10/1 ساعت: 19:08
سلام امروز عکسای مراسم رو که دیدم شوشو هم خونه بود ریحانی گریه میکرد بغلش کردم شوشو نشست و یکی یکی عکسا باز شدن امروز خاله ستاره برام ایمیل کرد تا دیدم اعلامیه شو زدم زیر گریه هق هق خیلی دلم گرفت همسری از گریه ام یه جوری شد دیدم دست و پاش گم کرد زودی close زد و نذاشت بقیه عکسارو ببینم ریحانه رو از ب...
ریحانه و ماژیک - تاریخ: 1390/9/26 ساعت: 1:56
سلام شیطون بلای مامان یه روز که می خواستم لباس بابایی رو اتو کنم داشتی با یه ماژیک بازی می کردی اومدم میز رو گذاشتم رفتم که اتو رو بیآرم از اتاق تا لباس بابایی رو انتخاب کنم و بیآم دیدم در ماژیک رو باز کردی و شروع کردی به خط خطی اولین باری بود که این کارو میکردی چقدر من ذوق کردم فرداش که داشتم خونه ...
ریحانه و move play station - تاریخ: 1390/9/25 ساعت: 21:08
سلام عزیزم روزای آخری که بی یو بودیم دایی علی که خیلی وقت بود ps3 گرفته بود بهمون قول داده بود که move اش رو هم بگیره تا ما بتونیم بازی هاشو کنیم از دست تکنولوژی این زمونه خیلی بازیهاش خوب بودن مخصوصا رقصش هرچند ما از پسش البته غیر از خاله سودی بر نمی اومدیم اما همین که تحرکت داشتیم و ساکن نبودیم خو...
ریحانه و قبل از بدنیا اومدنش - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 15:04
سلام این پست رو اختصاص دادم به تمام کارایی که لازم بود قبل از اومدنت انجام بدم این روزشماری مامانیه واسه دیدنت   جواب آزمایشی که معلوم شد تو دل مامانی هستی اولین سونو واسه سن جنین اون روز چی کشیدم من که اولین تجربه ی بارداریم بود از اونایی که این راه رو گذرونده بودن شنیده بودم که واسه اولین بار باید...
ریحانه و خونه تکونی !!! - تاریخ: 1390/9/25 ساعت: 15:48
سلام همونطور که تو پستای قبلی گفتم بخاطر اینکه یه ماهی از قطع بودن نت مون گذشته بود و بابایی هم فراموش کرده بود دوباره وصل کنه حق اشتراکمون رو گرفتن و ... دیگه منم که این دوماهی که خونه نبودم یه خونه بی نظمی و به هم ریخته ایی از آقای همسری تحویل گرفته بودم گفتم حالا که نتم قطعه دکوراسیون خونه رو عوض...
ریحانه و روز آخر در زادگاه مامانی - تاریخ: 1390/10/1 ساعت: 19:13
سلام از شب قبل که از خونه مامان بزرگم برمی گشتیم از اونجایی که تو این 50 روزی که اونجا بودیم زمینی پدرم که بعدها تبدیل به باغ میشه رو نرفته بودم تصمیم گرفتیم روز آخر رو اونجا بریم من بغیراز روزای اول که بوشهر بودم یه بار رفتم دیگه نرفته بودم تا اون روز کهگل و درخت کاشته بودن باغ در حال احداث تورو خد...
ریحانه و ادامه سفرش به تبریز - تاریخ: 1390/10/3 ساعت: 14:41
سلام همونطور که تو پستاي قبلي گفتم شنبه 90/08/28 از بوشهر حرکت کرديم به سمت تهران و ساعت 2 نيمه شب تو شب باروني رسيديم تهران و مستقیم رفتيم خونه عمه ريحان جوني بيچاره عمه و مادر شوهرم تا اون موقع بيدار بودن ريحانه هم وقتي خواستم ساکتو بردارم بيدار شدي از بس سرو صدا کرديم زهرا هم بيدار کردیم البته از...
ریحانه و اولین هاش تا قبل از 1 سالگی - تاریخ: 1390/9/24 ساعت: 17:33
سلام تو این پست از اولین هات برات گذاشتم البته خیلی چیزای دیگه هم میشد که گذاشت اما مهمترین هارو گلچین کردم اولين عکس ريحان بدو تولد اولين خواب ريحان در خانه اولين عکس ريحان که خيلي مورد توجه همگان قرا گرفت طوريکه همه اين عکس رو بک گراند موبايلشون انداختن (1 ماه و 5 روزه بودي تو اين عکس ) اولين لبخن...
ریحانه و ماجرای روز 21 آذر - تاریخ: 1390/9/23 ساعت: 21:29
سلام مامانی میخوام تو این پست از روز تولدت بنویسم روزی که تو دنیای منو قشنگتر کردی یکسال با تو بودن وای خدای خیلی حس قشنگیه مادر بودن الان که دارم این پستو برات مینویسم تازه از خواب بیدار شدی و داری شیر میخوری از روز 19/09 مریض شدی و بدجوری تب کردی دکتر گفت تا سه روز تب میکنه خدای من تا21/09 با وجود...
ریحانه و 23 آذر پارسال - تاریخ: 1390/10/4 ساعت: 19:48
سلام مامانی خوبی گلم الان به حساب سال 89/09/23 _ 3 روزه که بدنیا اومدی قوربونت بشم من کوچولوی مامان درست تو همین روز بود که واسه تست زردی بردیمت دکتر همون دکتری که اولین بار توی بیمارستان معاینت کرده بود دخترم دکتر اکبری اولین دکترت بود بعدازظهر من و مادر جونی( مامان من ) و بابایی آماده شدیم که دختر...
بابابزرگم پر کشید - تاریخ: 1390/9/23 ساعت: 14:14
سلام بالاخره اومدم خیلی اتفاقای زیاد افتاد ریحان عسلیم ریحانی بابابزرگم پر کشید رفت بهشت من نتونستم برم بلیط گیرم نیمد ریحانی الان که دارم آپ میکنم دقیقا ساعت 1:52 90/09/23 قراره ساعت 2 تشیع بشه ریحانی ببخش اگه این دو روز خیلی گریه کردم و شاهد اشکام بودی ببخش اما دست خودم نیست آخه خیلی عزیز بود ایشا...
ريحانه وتولد يكسالگي - تاریخ: 1390/9/21 ساعت: 13:08
تقديم به خواهرزاده نازنينم ريحان عسليريحانه عزيزم تولدت مبارك (جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاستجشن تو شروع زیبای تموم شادی هاستتولدت مبارک، تولدت مبارکتولدت مبارک، تولدت مبارک)امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره از جشن ستاره آسمون یه پارچه نورهامشب خونمون پر از طنین دلنوازهتو کوچه پر از نوای دلنشین سازهعز...
ریحانه و اولین برف - تاریخ: 1390/9/4 ساعت: 15:30
سلام اینروا خیلی سرم شلوغه دیشب حسابی برف اومد اینم باشه تا سر وقت بیام و همه چیز رو برات بنویسم پ.ن : الان وقت نمیکنم نظرات رو تایید کنم ممنونم از همه ی دوستای خوبم که یادمون بودن
ريحانه و شروع سفر به زادگاهش - تاریخ: 1390/8/29 ساعت: 21:02
سلام ديروز ساعت 8:30 از زادگاه ماماني به سمت ياسوج حركت كرديم مقصد اولمون تهران بود تا يه ديداري با خواهر شوهري و خاله ستاره داشته باشيم اينجا ريحاني در مسير بوشهر_شيراز ! جاي دنجي كه آقاي پدر واسه دختري درست كردن اصفهان توي پمپ بنزين پ.ن:الان دارم از خونه خاله ستاره آپ ميكنم بدليل نداشتن رمريدر نتو...
ریحانه و اتمام سفرش - تاریخ: 1390/8/27 ساعت: 20:09
سلام بالاخره با آومدن آقاي پدر سفر ما هم تموم شد و فردا عازميم درسته با ريحاني خيلي جاها نتونستم برم اما در کل خيلي خوب بود ریحانه در رخش آقای پدر ریحانه در آغوش آقای پدر
ریحانه و لوگوش - تاریخ: 1390/8/26 ساعت: 17:23
سلام اینم لوگوی ریحان عسلی من نظرتون چیه ؟
ریحانه و آمدن آقای پدر - تاریخ: 1390/8/26 ساعت: 10:45
سلام مامانی الان که دارم این مطلبو می نویسم عزیزم در خواب نازی قوربونت برم من دیشب تا خوابت برد خیلی طول کشید هنوز سرما خوردگیت توی بدنت هست به خصوص اون ویروسی که چند وقته پیش از طریق هوا وارد بدنت شد تا داروتو قطع میکنم زود دوباره لکه های قهوه ایی تو بدنت و آف توی دهنت پیدا میشه اینجا همه میگن که ش...
ریحانه و ماجراهاش با خاله ستایش - تاریخ: 1390/8/24 ساعت: 20:43
سلام ریحان عسلی شیطون من وقتی خاله ستایش میخواد به درساش برسه اصلا نمیذاری همش می خوای کتاب و دفتراشو پاره کنی یا وقتی جا مدادیشو میبینی زود برش میداری اوایل فقط با جامدادیش بازی میکردی اما کم کم یاد گرفتی زیپشو باز میکنی و دوست داری مدادو خودکاراشو بریزی بیرون از سر و کولش بالا میری ببین خاله چطوری...