ریحانه و میو میو
-
تاریخ: 1390/10/13 ساعت: 2:26
سلام به دختر نازنینم و یه سلام گرم و صمیمی به همه ی دوستان خوب وبلاگیم که تو پست قبلی منو خیلی با نظرات خوبشون دلگرم و آرومم کردن همونطور که تو چند پست قبل (ریحانه و ترس مامانی) گفتم که یه گربه نشسته بود رو شیشه پاسیو و ... از اون روز به بعد ریحانی هم مثه مامانش هر وقت از اونجا می گذره دستشو بالا می...
ریحانه و عکس های 11 ماهگی
-
تاریخ: 1390/10/12 ساعت: 1:38
سلام از خونه مادر بزرگم با عمه ام ینا قرار گذاشتیم بریم ساحلی خیلی سرد بود اول رفتیم بین چمن ها نشستیم اما چون باد شدیدی می وزید من که خیلی سردم شده بود بخاطر ریحانه هم که بتونه ورجه ورجه کنه جامون رو عوض کردیم و رفتیم کنار دیوار اینجا هم ریحانه داره سمبوسه میخوره اینجا هم 3 آذر پنج شنبه ست که شام خ...
ریحانه و ماکارونی
-
تاریخ: 1390/10/11 ساعت: 0:23
سلام الان که دارم این پست و می نویسم روز یکشنبه شده دخترم دیروز 90/10/10 واسه ناهار ماکارونی درست کردم غذای مورد علاقه خودم من خیلی ماکارونی دوست دارم مخصوصا وقتی سایز 1/4 (نازک تر ) باشه اما چون نداشتیم اون سایزو از اونجایی که شما هم خیلی به ماکارونی علاقه داری باز بیخیال نبودم اما خوردن غذای شما ا...
ریحانه و استخرش
-
تاریخ: 1390/10/10 ساعت: 2:21
سلامیه چند وقتی بود وقتی می ذاشتمت توی وان همش یا می خواستی بایستی یا از وان بیای بیرون که خیلی خطرناک بود تااینکه قبل از تولدت که با جاری بزرگم رفتیم بازار برات یه استخر خریدم یادش بخیر اون وقتا که مجرد بودم و خونه پدر جونی حیاطمون هم که بزرگ بود خونه ها هم مثه الان آپارتمان نبودن همه ویلایی بودن ی...
ریحانه و حامد
-
تاریخ: 1390/10/9 ساعت: 16:10
سلام چند وقته پیش که رفته بودیم خونه عمو ریحانی(حامدینا) حامد بهم گفت زن عمو بیا یه عکسایی از ریحانه بهت نشون بدم که تا حالا ندیدی منم خیلی کنجکاو بودم که عکسا چه جورینوای وقتی کامشو روشن کرد یه فولدر فقط عکس از ریحانه داشت عکسایی که من خودمم نداشتم شونوقتی عکسارو دیدم یاد اوایل زایمانمو نوزادی ریحا...
ریحانه و گردگیری
-
تاریخ: 1390/10/8 ساعت: 1:21
سلامدیروز داشتم میز تی وی و میز عسلی هارو که اثر انگشتاتون همه جارو گرفته بود پاک می کردم یه لحظه رفتم تو آشپزخونه که روزنامه بردارمباز چشم منو دور دیدی و شروع کردی دست زدن به شیشه پاک کن و دستکشی که باهاش گردگیری میکردم دستکش چون ریش ریش بود یه طرفش خیلی خوشت اومده شیشه پاک کن هم برات تازه گی داشت ...
ریحانه و پیشرفت هاش
-
تاریخ: 1390/10/7 ساعت: 17:11
سلام ریحانی بلای من می خوام از پیشرفت های این روزات بگم الان چند وقته که کارات تقلید از من شده مثلا وقتی می خوام لباسی رو که کثیف کردی رو برات عوض کنم و لباس تمیزو تنت کنم موقع تعویض دوست داری مخصوصا شلوارتو خودت بپوشی و معمولا هم از سرت میخوای این کارو انجام بدی داری با شلوارت که تو دستته بای بای م...
ریحانه و شیطنت هاش
-
تاریخ: 1390/10/6 ساعت: 1:33
سلام ریحانی خیلی بلا شدی دلم میخواد بخورمت از بس شیطون شدی وای وقتی شیطنت میکنی همچین قیافه حق به جانبم به خودت می گیری که نگو الان که دیگه یاد گرفتی میری روی مبل و از اونجا دست می زنی به کلید برق و هی لوستر رو خاموش و روشن میکنی ریحانه شیطون در حال انجام وظیفه دو سه روزه که وقتی پوشکتو عوض می کنم م...
ریحانه و خواب
-
تاریخ: 1390/10/5 ساعت: 0:59
سلام الان یه چند شبه که با خوابیدنت مشکل داریم روزا که به زور نیم ساعت می خوابی شبها که باید دیگه از خستگی روز زود خوابت بگیره که بازم تا دیر وقت بیداریاین روزا که باید بابایی بیآد پیشت تا بخوابی یه وقتایی میشه که بابایی خوابش می بره اما شما همچنان بیداریخیلی بلایی ریحانی اما بازم هر کاری کنی من عاش...
ریحانه و صابون
-
تاریخ: 1390/10/4 ساعت: 1:30
سلام چند روز بود بابایی اسفناج خریده بود که واسش بورانی درست کنم آخه بابایی خیلی بورانی اسفناج دوست داره تا دیروز که بعداز حدود 1 سالی که از سبزی پاک کردنم می گذشت وقتی شما خواب بودی اسفناج هارو پاک کردم موقع شستنشون از خواب بیدار شده بودی و من الان چند وقتیه که پشتی های جلوی آشپزخونه رو برداشتم و ع...
ریحانه و سوپ
-
تاریخ: 1390/10/3 ساعت: 3:28
سلام ریحان عسلیم از وقتی دنیا اومدی من ( مامانی ) علاقه زیادی به سوپ پیدا کردم و سعی می کنم در هفته 2 بار حداقل درست کنم دیروز وقتی سوپتو دادم که خوردی رفتم که خودمم سوپ بخورم داشتم تی وی نگاه میکردم آوردم همونطور که فیلممو نگاه میکنم بخورم اما مگه گذاشتی ای شکمو معلومه که سوپ های مامانی رو خیلی دوس...
ریحانه و رخت آویز
-
تاریخ: 1390/10/2 ساعت: 2:17
سلام هفته ی پیش پنج شنبه لباس هاتو ریحانی رو شسته بودم و از اونجایی که اینجا (تبریز ) هوای بیرون خیلی سرده و اگه لباس هم بذاریم که مثلا خشک بشه که نمیشه لباستو یه چیزی مثه نون سنگک خشک باید از روی بند برداریو بازم بذاری کنار بخاری تا خشک بشه که منم دیگه با بودن شما حوصله ندارم یه عالمه لباس بپوشم یه...
ریحانه و مهمونی شب یلدا
-
تاریخ: 1390/10/1 ساعت: 2:36
سلام مامان بزرگ (پدری ) و عمو عبدالله قرار بود با پرواز بیآن تبریز اما از اونحایی که تبریز یه چند روزیه مه آلوده پرواز کنسل شد و امروز با ماشین دربستی خودشون رو به شبه چله رسوندن همونطور که تو پست قبلی گفتم ما هر ساله می ریم خونه مادر شوهرم شب یلدا دور هم جمع میشیم امسال هم که یه یه ماهی میشد مادر ش...
ریحانه و شب یلدا
-
تاریخ: 1390/9/30 ساعت: 11:58
به جایشمردن جوجه ها !! امشب موقع خواب ، بشمار، تعداد …دل هایی را که به دست آوردی … بشمار، تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی … بشمار، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی … فصل زردی بود، تو چقدر سبز بودی ؟! جوجه ها را بعدا با هم میشماریم…. زندگی آن قدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن ...
ریحانه و عکس های 10 ماهگی
-
تاریخ: 1390/9/29 ساعت: 15:58
سلام ریحانی نه به اول که اصلا بغل پدر جونی نمی رفتی نه به این آخریا که بابامو ول نمی کردی اینجا خونه مادربزرگم هستیم و تو حیاط نشسته بودیم بعضی شبا دایی علی می گفت میخوام برم کناردریا یه چرخی بزنم می آیید بریم ما هم از خدا خواسته زود لباسامونو می پوشیدیمو باهاش می رفتیم اینجا هم روبروی سیا سمبو یه س...
ریحانه و ترس مامانی
-
تاریخ: 1390/10/1 ساعت: 19:09
سلام چقدر این روزا شیطون تر شدی اصلا نمی تونم به کارای خونه برسم ریحان عسلی الان چند وقته که میخوام آشپز خونه رو جمع و جور کنم تا میرم تو آشپزخونه از اونجایی که واسه شما ورود ممنوع داره و نمیتونی بیآی شما هی جیغ میکشی که میشینه رو اعصابم وقتی هم میآرمت تو فقط کار خراب کنی ***************************...
ریحانه و کیبورد
-
تاریخ: 1390/9/28 ساعت: 12:45
سلام از وقتی از بی یو اومدیم خیلی وابستگیت به باباییت زیاد شده تا اف اف به صدا در میآد هر جا باشی خودتو میرسونی به در تا پیشواز بابایی بری و خودتو میندازی بغلش یه وقتایی هم میخوای اف اف از جا در بیاری همش میگی بابا بابا بابا بابا بابا ..... تا میتونی دلبری کن عسلی من بابایی هم دیگه میدونه که وقتی می...
ریحانه و اتاق دختر عمه اش زهرا
-
تاریخ: 1390/10/1 ساعت: 19:10
سلام زهرا تو خونواده ما جزء دخترایی که خیلی دختر دوسته و بلد چطوری با بچه رفتار کنه اون روزی که ما تهراون بودیم زهرا جون شیفت صبح مدرسه بود ساعت حوالی 10 بود که زنگ زد خونشون که مامانش واسه زنگ آخر که ورزش دارن به بهونه ی اینکه نوبت دکتر داره بره دنبالش تا بیاد خونه و با ریحانی بازی کنه چقدر به قول ...
ریحانه و بعد از تولد
-
تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:46
سلام تو این پست از کارایی که بعد از تولدت انجام دادیم مینویسم دستبند مادر و دختر ! کارت ویزیت دکترت هم برات نگه داشتم ریحان عسلی کارت همراه مامانی ویزیت اولین دکتر توی بیمارستان ساعت 10 شب روزی که دنیا اومدی گلم گواهی ولادت از بابایی خواستم یه کپی بگیره واسم که اینکارو کرد پشت گواهی ولادت خلاصه پرون...
ریحانه و واکسن یک سالگی و بی خوابی شبانه
-
تاریخ: 1390/9/27 ساعت: 13:07
سلام ریحانی امروز واکسن یک سالگیتو زدی دیگه واسه خودت خانم شدی جیگرمبا یه هفته تاخیر آخه هفته ی پیش تب داشتی مرکز بهداشتی هم می برمت فقط یکشنبه_ سه شنبه ها واکسن یک سالگی رو میزنن قوربونت برم که کلی گریه کردی بابایی طاقت نیآورد و اومدم تو اتاق و بغلت کرد بعد از اون هم از اونجایی که بهداشتیار مربوط ب...