ریحانه و ماساژور - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:30
سلام من نمیدونم این ماساژور چی داره که اینقدر ازش می ترسی نزدیک به یه ماهه پیش وقتی که داشتم وسایل پذیرایی رو مرتب می کردم واسه جشن تولدت ؛ شب موقع خوابیدن از شدت درد کمرم اصلا خوابم نمی برد بابایی زحمت کشیدو با دستگاه ماساژور کمرمو ماساژ داد اون شب دیگه از فرط خستگی یادم رفت بذارمش توی کمد تا صبح ک...
ریحانه و رو فرشی مامانی - تاریخ: 1391/10/13 ساعت: 22:59
سلام هنوز بادکنک های روز تولدتو از روی سقف بر نداشتم چون یه دفعه که بغلم بودی به صورت ایستاده روی شونه هام نگه داشتم تا بهشون دست بزنی یه بارم که خسته شدم همینطور که دست می زدی و باهاشون بازی می کردی داشتم شما رو می آوردم پایین شما هم با سرت به بادکنک ها زدی از اون روز خیلی دوست داشتی که طوری بغلت ک...
ریحانه و یه شب مادری کردن باباییش - تاریخ: 1391/10/12 ساعت: 10:53
سلام چند هفته پیش که رفته بودیم خونه ی عمو عبدالله اونجا عطیه و مامانش آهنگ گذاشتن و حرکات موزون انجام می دادن شما هم خیلی خوشت اومده بود و کلی باهاشون حرکات موزون انجام دادی و حسابی خوش گذروندی حالا از اون موقع تا الان همش از من می خوای که نانای برات بذارم تا شروع به حرکات موزون کنی ، یه وقتایی حسن...
ریحانه و حرفای خوشمزه اش !!! - تاریخ: 1391/10/9 ساعت: 11:59
سلام دیشب موقع خوابیدن یه بار من یه دفعه هم بابایی از شما خواستیم که بیای بخوابی اما شما مشغول بازی کردن بودی و نیومدی که بخوابی دیگه من و بابایی از کارای روزمره مون شروع کردیم به حرف زدن یکمی که گذشت و اومدی پیشمون میگی : پس کی می خوابیم شطونی کردی بابایی ازت می خواد که بگی : قول میدم که اذیت نکنم ...
ریحانه و کفشاش - تاریخ: 1391/10/6 ساعت: 18:17
سلام چند هفته ی پیش که رفته بودیم مهمونی یکی از کفشاتو که خیلی خوشگله و امسال تابستون مادر جونی ( مامان خودم ) برات خریده بود رو نگه داشتم تا وقتی میریم مهمونی روی فرش بتونی بپوشی و با تیپی که زده بودی خیلی بهت می اومد ( سارافون قهوه ایی - جوراب شلواری قهوه ایی - پالتو پلنگی با کفشی که الان عکسشو می...
ریحانه و عکس های آتلیه - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:34
سلام وای که منو چقدر اذیت کردی تا عکاس تونست چند تا عکس ازت بگیره که فقط همینا خوب شدن یه عالمه لباس برده بودم برات اما بغیر از دو دستش بیشتر نذاشتی تنت کنم هوای آتلیه هم خیلی گرم بود من که تو اون سرمای اون روز کلی عرق کردم از بس که گفتم ریحان بشین یا بذار که من لباس تنت کنم اما بازم از هیچی بهتر شد...
ریحانه و دغدغه ی فکری این روزای مامانی - تاریخ: 1391/10/3 ساعت: 17:59
سلام الان تقریبا حدود یه ماهی میشه که از شیر گرفتمت خداروشکر هم شما هم من خوب باهاش کنار اومدیم چیزی که الان دغدغه ی فکرم شده از پمپرز گرفتنتِ که خیلی حساسم که اگه باز بذارمت جیش کردی فرشا نجس میشه و تو این زمستون سرد من چیکار کنم و واسه شبها که 360 درجه در حرکتی چیکار کنم اول باید خودمو قوی کنم بعد...
ریحانه و جشن تولد 2 سالگیش با تم مینی موس - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:34
سلام بالاخره انتظارها به سر اومد و بعد از چند روز مریضی بالاخره تونستم جشن تولدت رو به خوبی برگزار کنم درسته این جشن روز تولدت نشد اما خوبیش به این بود که به همه ی مهمونا خوش گذشت تولدت رو شب یلدا یعنی 30/آذر/91 گرفتیم حالا بریم سراغ عکسها : این کارت دعوتت بود که گذاشتم توی آلبومت ولی اونی که به مهم...
ریحانه و اولین برف پاییز 91 - تاریخ: 1391/9/26 ساعت: 23:38
سلام خداروشکر که بعد از 2 شب تبت قطع شده وای که چه بد گذشت مخصوصا شباش همش گریه و لجبازی می کردی دیشب که نمی ذاشتی حتی بهت دست بزنم و همش گریه می کردی خدا کنه امشب خوب بخوابی دیروز نذاشتم ظهر بخوابی که شب زودتر بخوابونمت امروزم تا الان خیلی مقاومت کردی تا اینکه از تخت افتادی و تو بغل اومدنم همانا و ...
ریحانه و سناریوی تکراری - تاریخ: 1391/9/25 ساعت: 19:28
سلام نمیدونم چه حکمتیه که هر سال درست یا روز تولدت یا چند روز بعدش باید مریض بشی و فقط تب کنی پارسال درست چند روز قبل از روز تولدت تب داشتی تا یه روز بعد از تولدت خوب شدی امسالم از دو روز بعد از تولدت تب کردی صبح که بیدار شدی از خواب دیدم حالت مثه همیشه نیست و چشمات یکمی خمارو خواب آلودِ تا بعد از ب...
ریحانه و روز تولدت - تاریخ: 1391/9/24 ساعت: 17:47
سلام چه لطیف است حس آغازی دوباره،و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!و چه اندازه شیرین است امروز…روز میلاد… روز تو! روزی که تو آغاز شدی! بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت ... دومین سالروز زمینی شدنت مبارک ریحانه ی بهشتیم
ریحانه و ایگَد دوستت دارم !!! - تاریخ: 1391/9/17 ساعت: 23:37
سلام ای شیرین زبون ای شفتالو ای باقلوای من چقد قشنگ حرف میزنی آخه دیروز نشسته بودم پای کام داشتی با خرسی ات بازی می کردی اومدی بهم میگی : مانیییییی منو بذار بسینم اییدا میگم کجا ؟ اشاره به میز کامپیوتر می کنی میگم نمیشه دستاتو کمی بیشتر از عرض شونه ات باز می کنی میگی : مامانی ایگَد دوستت دارم بذار ب...
فقط واسه مامان کوثری - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:35
١٢ ماهگی: 13 ماهگی: 14 ماهگی: 15 ماهگی: 16 ماهگی: 17 ماهگی: 18 ماهگی: 19 ماهگی: این خانمه هم یکی از جاری های خبیثمه 20 ماهگی: 21 ماهگی: 22 ماهگی: 23 ماهگی:
ریحانه و وداع با شیره ی وجودم - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:35
سلام دوشنبه 6/آذر/91 از ساعت 4 بعدازظهر آخرین باری بود که شیرتو خوردی ، هر وقت اومدی واسه شیر می می رو نشونت دادم که اوف شده سینه ی راستمو که دیدی چسب زدم بهم میگفتی: اون یکی ، سینه ی چپمم که می دیدی یه نگاه عمیق به می می می کردی و بعد به من نگاه کردی و گفتی : می می اوف شده تا که شب شد اومدی پیشم خس...
ریحانه و شیرین زبونی از جنس دیگه - تاریخ: 1391/9/14 ساعت: 13:41
سلام یه وقتایی یه حرفایی می زنی که روده برومون میکنی از خنده یه وقتاییم هاج و واج می مونیم که این حرفا رو از کجا یاد گرفتی وروجک شیرین زبون مامانی دیروز داشتم لواشک لقمه ای رو از کابینت برمی داشتم شما از صدای خش خشش متوجه شدی همینطور که دنبالم می کردی بهم میگی : اگه به من ندی باهات گَهر می کنما سوپ ...
ریحانه و محرم 91 - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 9:09
سلام ریحانه ی بهشتی من تو ایام تاسوعا و عاشورا یه شبش رفتیم دسته دیدیم واسه اولین بار بود که درک کاملی داشتی از دسته ی عزاداری البته پارسال وقتی می گفتیم حسین حسین سینه می زدی اما امسال با دیدن حتی صحنه ایی از عزاداری خودت شروع می کردی به سینه زدن قبول باشه دخترم و روز 8 محرم بود که از تی وی داشتیم ...
ریحانه و بابا و ... - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:35
سلام اینم سوپرایز واسه دوستای خوب نی نی وبلاگی که من عکسشونو دیدم بنابر قوانین نی نی وبلاگ به عکسای با حجابم بسنده کردم اینجا قبل از ورود عروس و داماد به تالار ِ ریحانه ی بهشتیم خیلی ناآرومی می کردی و می خواستی بغل مامانی باشی این شکار لحظه رو نمیدونم کی ازم گرفته هر چی فک می کنم یادم نمیآد عکاس کی ...
ریحانه و تولد قمری - تاریخ: 1391/9/3 ساعت: 23:38
سلام امروز دیگه خود ِ خودشه 6 محرم روزی که فرشته ی آسمونیه من زمینی شده تولد 2 سالگی قمریت مبارک پ.ن1: این پست با شیرین زبونی های ریحان عسلی تکمیل شد ********************************* وقتی تهران بودیم یه شبش کتلت هایی که از شیراز خریده بودیم و درست کردیمو خوردیم تو همین حین بابایی که از علاقه ی زیاد...
ریحانه و عکسای شب عروسی - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:36
سلام بالاخره امروز دوشنبه 30/آبان/91 وقت کردم که عکسا رو مرتب کنم و با قوانین نی نی وبلاگ ( اخه هر عکسی رو نمیشه آپلود کنی عکسای بی حجاب هم که دیگه حرفشو نزن ) عکسها رو برات توی وبت بذارم قبل از اون می خوام یه بار دیگه تبریکات خودمو تقدیم خواهر دومیم کنم و بهترین ها رو تو زندگی براش آرزو می کنم ، بع...
ریحانه و استرس مامانی - تاریخ: 1391/9/1 ساعت: 9:30
سلام امروز دقیقا ساعت 15:10 مصادف ِ با دومین سالروز تولد قمریت عزیزم مبارکه ؛ ایشالا 120 ساله شی دخترم کلی خبر دارم برات از همه مهمتر عروسی خاله سودی که 24 آبان بود و ما هم بالاخره در آخرین لحظات خودمونو رسوندیم به جشنش ، پا قدممون اونقدر خوب بود که از فرداش هوا بارونی بود هر چی ما خوشحال از بارون خ...