سلام
ریحانی بلای من می خوام از پیشرفت های این روزات بگم
الان چند وقته که کارات تقلید از من شده مثلا وقتی می خوام لباسی رو که کثیف کردی رو برات عوض کنم و لباس تمیزو تنت کنم موقع تعویض دوست داری مخصوصا شلوارتو خودت بپوشی و معمولا هم از سرت میخوای این کارو انجام بدی
داری با شلوارت که تو دستته بای بای میکنی برام شلوارو چه قشنگ تو هوا معلق مونده

در حال راه رفتن شلوار به دست همه جا با خودت می بری

یا چند روز می بینم بازم لباس کثیفی که از تنت در آوردم ازم می گیری و بازی میکنی و هر جا بری دستت می گیری و یا وقتی رخت آویزو می بینی می خوای از رخت آویز آویزون کنی
برس که می بینی میدونی واسه شونه کردنه و زود می بری سمت سرت همینطور گیر موهات

علاقه زیادی به پریز داری و وقتی می بینی لوستر خاموشه میری روی مبل و از اونجا لوستر رو روشن میکنی
اینجا هم اگه تو آینه نگاه کنید معلومه که لوستر رو روشن کرده و قیافه حق به جانب به خودش گرفته
بله جانم خوب به وظیفه ات خوب رسیدی حالا تشریف بیآرید پایین 

یکی از نگرانی های من این بود که فصل سرما برسه یه وقت دست به بخاری نزنی و دستت بسوزه که خدارو شکر با یه بار گفتن متوجه شدی که نباید بری به سمتش
با دست یادت دادم که خطرناکه و داری دستتو تکون میدی

الان مشغول یاد گرفتنه محیط اطرافتی
چیزایی که بلدی مثلا وقتی میگم جیز با دست اشاره به چراغ می کنی و وقتی می برمت حموم که بشورمت همش می خوای بری نزدیک چراغ حموم
بابایی بهت یاد داده بع بعی کو زود خودتو می رسونی به بع بعیت یا بازم با دست اشاره میکنی

بابا رو مثه همه ی بچه ها زودتر از مامان گفتی
هر چیز خوردنی که می بینی خودتو براش هلاک میکنی و زودی می گی ممممم (با فتحه بخونید) علاقه زیادی به تنقلات داری
اگه بابایی از بیرون بیآد دوست داری که یه خوردنی حتما برات گرفته باشه
از اونجایی که بابایی اکثرا اف اف رو می زنه وقتی می خواد بیآد خونه آیفون رو هم بابایی می دونی وقتی اف اف به صدا در میآد خودتو می ندازی بغل من و آماده ایی که بری با آیفون بازی کنی
پ.ن 1: صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید انگار آمدن تو نزدیکست. لمس ِبودنت مبارک
اینم کادوی مجازی من و ریحانی به خاله مهربون
پ.ن2: این پست ادامه دارد
اگه دوست داری بقیه اشو بخونی به ادامه ی مطلب برو
EXniniweblog.comEXصبح داشتم ادامه این پست رو می نوشتم گریه کردی که میخوای بیای بغلم منم چون داشتم تایپ می کردم نشوندمت روی میز کام داشتم پستمو ویرایش می کردم که یهو دست زدی به کیبورد و نمیدونم چطور شد که هر چی نوشته بودم پرید
دیگه منو می دیدی چه حالی ازم گرفتی دیگه حوصله نکردم دوباره بنویسم تا الان که ساعت 4:48 بعد از ظهرو عزیزه مامان خوابیده
![]()
از وقتی محرم شده یادت دادم تا میگم حسین حسین دستت رو میذاری رو سینت و سینه میزنی
هر وقت گربه ای ببینی یا حتی صدای گربه رو بشنوی من که چند بار گفتم پیشت پیشت یواشکی میگی پیس پیس قوربونت برم من
چند روز پیش کلی خونه رو به هم ریخته بودی منم می خواستم نماز بخونم واسه اینکه دست برداری از بریزو به پاشت گفتم ریحانی پاشو بیا پیشم مامانی میخواد الله اکبر کنه من رفتم وضو بگیرم اومدم دیدم رفتی توی اتاق و سجاده ی مامانی رو باز کردی
موبایل که دیگه جای خود داره تا موبایل من یا بابایی زنگ می خوره میدونی موبایل کیه و زودی میآری برامون
البته وقتی موبایل بابایی زنگ می خوره همش میگی بابا بابا بابا اما به من چیزی نمیگی و فقط گوشی رو واسم میآری
یادت دادم دست بزاری رو بینیت و بگی بوق قوربونت برم من تا میگم بوق دستت رو می ذاری روی بینی ات
اینجا هم داری مثلا بوق میگی که هنوز درست نمی تونی بگی بوق و به جاش میگی اووووووووو

برچسب:
نویسنده: مامانش