سلام
امروز از ساعت 13:30 رفتیم خونه مامان بزرگ( پدری ) وقتی رسیدیم عمه و زن عمو زهرا و اشرف خانم داشتند حلوا ی نذری درست می کردن
دیروز واسه ریحانه یه پالتو خیلی خوشگل خریده بودم امروز اونو تنت کردم وای تا زهرا و معصومه (دختر عمه وعموت ) دیدنت کلی قوربون صدقت میرفتن بعد از اون هر کی تو رو دید خیلی خوششون اومد و همگی می گفتن خیلی قشنگه ناز بودی اینو پوشیدی نازترم شدی ( خواهش می کنم اهم اهم سلیقه ی منه دیگه ) 
ناهار رو که خوردیم حلوا ها رو توی ظرف تزیین کردن و تقسیم کردن جای همگی خالی خیلی خیلی خوشمزه بود
امروز کلی واسه خودت بازی کردی و الان که ساعت 23:02 از خستگی توی ماشین خوابت برد و تا رسیدیم خونه از خواب بیدار نشدی ریحان عسلیم خوابهای خوب خوب ببینی


برچسب:
نویسنده: مامانش