ریحانه و کیپس - تاریخ: 1391/6/2 ساعت: 20:41
سلام تنقلات جدید این روزات چیپسِ که بهش میگی: کیپس میگم این روزات چون به جای خوردنش دوست داری فقط باهاش بازی کنی به این صورت که من یه مقداری شو می ریزم توی ظرف و بقیه شم نگه می دارم اما خانوم خانوما قبول نمی کنی و می خوای که بقیه رو هم بدم دستت و خودت یکی یکی بریزی شون توی ظرف و بعد بگی مامان بیا بخ...
ریحانه وشب های قدر - تاریخ: 1391/5/31 ساعت: 13:01
سلام اون شب بابایی افطاریشو که خورد نمازشم که خوند آماده شد که بره مسجد الان چند ساله که من نمیرم مسجد احیا نگه دارم هم به خاطر شما هم به خاطر زبون اینجا نه اینکه متوجه نشم اما خب دوست دارم با زبون حداقل فارسی باشه که متاسفانه نیست الان که چند روزی از زلزله های اخیر گذشته میگم خدا خیلی دوستمون داشته...
ریحانه و دومین عید فطرش - تاریخ: 1391/5/29 ساعت: 2:23
سلام امسال دومین عید فطریه که در کنار ما بودی عزیزم به لطف اذان های مغرب ربنا و صوت اذان که پخش می شد می گفتی مامان الله اکبرِ و دوست داشتی که اذان رو گوش بدی یا 4_5 مرتبه ایی که سحری با ما بیدار می شدی همین که اذان می داد و ما نمی تونستیم چیزی بخوریم مات و مبهوت نیگامون میکردی و اصرار می کردی که از...
ریحانه و دِلدِله - تاریخ: 1391/5/28 ساعت: 13:42
سلام دیشب جمعه 27/مرداد/91 هی دلشوره ی زلزله رو داشتم هی نگاه می کردم به ساعت و تو دلم میگفتم الانه که زلزله بیآد این تلقین های لعنتی ول کنم نبودن که خداروشکر دیشب زمین لرزه ی شدیدی نداشتیم ( ببینید چه به روزمون اومده که با پس لرزه ای 3.5 به پایینی که لرزششو احساس می کنیم قانعیم ) که بخوایم بریم بیر...
ریحانه و زمین لرزه ی دیشب - تاریخ: 1391/5/27 ساعت: 16:40
سلام خدایا بسه دیگه دارم کم کم ؛ کم میآرم تازه داشتم عادت می کردم که دیشب حوالی ساعت 10:20 دوباره زلزله و بازم فقط از تکون لوستر بود که متوجه شدم این بارم 5 ریشتر روال زندگی عادیمون به هم خورده همه چیزمون با ترس و لرزه دستشویی رفتن _ حمام کردن _ پوشک ریحان عوض کردن _ غذا درست کردن _ نماز خوندانامون ...
ریحانه و سفر به دهات های ورزقان - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:41
سلام دیروز 24 مرداد مصادف با 25 ماه رمضان بعد از اینکه همه ی پولها جمع آوری شد همسری شروع به خرید کردن وسایل های مورد نیاز شد درست از ساعت 12:30 تا 4:30 با دوستش توی بازار بودن ، می گفت خیلی روز شلوغی بود همه ی مردم اومده بودن واسه زلزله زده ها وسایل بخرن و فروشنده ها هم به جای اینکه ارزون بدن یا حت...
ریحانه و همدردی با عزیزان از دست رفته - تاریخ: 1391/5/24 ساعت: 10:09
سلام اینروزای شهر ما خیلی غم انگیز هر روز خبر از آسیب دیدگان و هر روز اضافه شدن به یک عزیز از دست رفته خدایا دلم خیلی گرفته خودت به فریادشون برس عکسایی که از سایت های مختلف رو نگاه می کردم دلمو بیشتر به درد می آورد ؛ می خواستم امروز از شیرین کاری های این چند وقتت بنویسم اما دلم نیومد اینجا شهرمون عز...
ریحانه و 20 ماهگی - تاریخ: 1391/5/31 ساعت: 12:47
سلام عزیزم تو خودت نمره ی بیستی 20 ماهگیت مبارک عزیز مامان 20 ماهه که به واسطه ی شما منم مادر شدم پس 20 ماهه شدنه مادر بودنم مبارک 20 ماهه که در هوای تو نفس میکشم ، 20 ماهه که من شدم مادر و چه خوبه که مادرم و امیدوارم که خدا همه ی زنها رو قسمت کنه که مادر بشن ، مادر بودن با همه ی سختی هایی که داره خ...
ریحانه و پس زلزله های 6 ریشتری دیروز - تاریخ: 1391/5/23 ساعت: 1:39
سلام به همه ی دوستان اومدم بگم که ما حالمون خوبه و نگرانمون نباشید مرسی از دوستانی که سراغمونو گرفتن دیروز یکی از وحشتناک ترین روزهای عمرمو سپری کردم هنوز صدای برخورد کریستال های لوستر و به هم خورده شدن در خونه تو گوشمه اون لحظه ایی که ریحان در بغلم بود و دوان دوان به سمت حیاط می دویدم در حالی که زی...
ریحانه و کله ملق - تاریخ: 1391/5/18 ساعت: 18:36
سلاماین روزا یکی از بازی های مورد علاقه ات کله ملاقه همون کله ملق دیگه که بعضی ها هم بهش میگن دروازه ، انقدر کیف می کنی که نگو همش وقتی کله ملق میزنی غش غش می خندی اینم ریحانه در حال کله ملاق زدن و اینجا هم می خواستی بشینی تعادلت به هم ریخت و .... اینجا بابایی داشت با تلفن حرف میزد اینجوری دراز کشید...
ریحانه و آغاز یه مرحله ی دیگه - تاریخ: 1391/5/19 ساعت: 19:58
سلام عشق من نفس من نمیدونم الان خوشحالم که تا این ساعت 02:57 بامداد روز دوشنبه 16/مرداد/91 بیدارم یا ناراحت اصلا نمی تونم حسو بیان کنم همه ی زندگی من امشب که خواستم بخوابونمت مثه همیشه اومدم بهت شیر بدم که بخوابی و شما هم اغلب بعد از حدود نیم ساعت می خوابیدی؛ اما امشب حوصلم سر رفت و یه بار که سینه م...
ریحانه و سحری - تاریخ: 1391/5/15 ساعت: 14:02
سلام نمی دونم چرا این روزا اصلا حال و حوصله ی کاری رو ندارم اما شیطون خانوم خونه پر انرژی تر از همیشه هستی ؛ خوشگل مامان این روزا علاقه زیادی به بازی کردن با مو گیرات پیدا کردی و قشنگ همه رو یه جا می چینی و با رنگاش واسه خودت بازی می کنی از اونجایی که نمی دونم چر اکثر گیرات شکل پاپیونه کلمه ی پاپیون...
ریحانه و افطاری مامان بزرگ - تاریخ: 1391/5/10 ساعت: 14:02
سلام روز یکشنبه 6 مرداد 91 _ 9 ماه رمضان مامان بزرگ همه رو دعوت کرد واسه افطاری و از اونجایی که خونه خودشون کوچیک بود مهمونی رو انداخت خونه ی عمو موسی ، شیطون مامان در کل خیلی دختر خوبی بودی و بازم مثله همیشه دلبری کردی نمیدونم چرا عموهاتو فقط به اسمشون صدا میکنی تنها عمویی رو که عمو گفتی اونم فقط آ...
ریحانه و شعر بلد شدنت - تاریخ: 1391/5/9 ساعت: 2:25
سلام اینروزا خیلی بیشتر از قبل حرف زدنت خوب شده و حسابی واسه خودت شیرین زبونی می کنی و آی دوست دارمت وقتی باهام حرف می زنی شعر معروف زمان بچه گیهای مامانی هم از بر شدی یه توپ دارم ...ریحانه : کلکلیه سرخ و سفید و آبیه میزنم زمین هَبا میره نمدانی تا کجا نمیره .... من این توپو نداستم .... مساقمو خوب نب...
ریحانه و مسواک انگشتی - تاریخ: 1391/5/3 ساعت: 23:45
سلام الان حدود دو هفته ایی می شه که توجه ات نسبت به مسواک زدن من و بابایی جلب شده و همش می خوای که مثلِ ما مسواک بزنی البته من این سری که بی یو بودم از فروشگاه چیکو ( پاساژ آزادی ) برات یه مسواک انگشتی خریدم که وقتی قطره ی آهنتو دادم بعد از اون دندوناتو مسواک بزنم و نذارم که سیاه بشه اما مسواک خودتو...
ریحانه و شب وحشت - تاریخ: 1391/5/2 ساعت: 2:26
سلام دیشب حدودای ساعت 3 بود که کم کم چشمم داشت خسته می شد که خوابم بگیره آسمون هم داشت رعد و برق می زد اما با شدت کمتر که یه دفعه شروع به رعد و برقای شدید کرد شدید میگم باید می بودی که بفهمی شدتش چطور بود اول برق می زد که کلِ خونه سفید می شد و بعد از اونم یه رعدی می زد که خونه می لرزید و ماشینایی که...
ریحانه و نم نم بارون - تاریخ: 1391/4/31 ساعت: 2:28
سلام دیروز 29 تیر 91 بعدازظهر پنج شنبه حدودای ساعت 8 ( دقیق ترش 07:45) آسمون شروع به رعد و برق کرد و هوا بارونی شد و شما داشتی تو اتاق بازی می کردی منم داشتم کدو پاک می کردم واسه درست کردن بورانی کدو، تا صدای برخورد قطرات بارونو شنیدی که به شیشه پاسیو می خورد اومدی پیشم گفتی مامانی باران آمد !!! منم...
ریحانه و اسامی دوستای وبلاگی - تاریخ: 1391/5/2 ساعت: 14:22
سلام امروز بعدازظهری کام روشن بود یهو به این فکر به ذهنم رسید که حالا که شما تو مرحله ایی از حرف زدنی که خیلی با مزه حرفارو ادا میکنی اسامی دوستای وبلاگیمونو ازت بپرسم ببینم چطوری میگی قوربونت بشم که قبل از اون رفتم سر یخچال که آب بخورم مثه جوجه دنبالمی و وقتی خواستم بطری رو بذارم تو یخچال خودت از ب...
ریحانه و حلقه های هوش یا النگو ؟ - تاریخ: 1391/4/29 ساعت: 2:42
سلام به دخمل نازم که این روزا واسه خودش حسابی بلبل زبون شیرینی شده و یه سلام گرم به دوستای خوبم که مثله همیشه مارو تنها نذاشتن ممنونم از کامنتاتون دختر شیطونه من الان یه چند وقته که حلقه های هوشتو بر می داری و تو دستت می کنی و میگی النگوِ و واسه خودت سر گرمی درست کردی روز اول کشفت شبش تا ساعت 2 داشت...
ریحانه و آزیتا !!! - تاریخ: 1391/4/19 ساعت: 13:13
سلام عشق منی عزیز منی بخدا چقدر که شیرین زبونی و همه چیز زود کپی _ پیست می کنی بزنم به تخته چشمم زیر پات دخملیم خیلی خوب حرف می زنی و کامل منظورتو می رسونی من و بابایی الان باید خیلی مراقب حرف زدنمون بشیم تا خدایی نکرده ... نمیدونم چرا به از اینجا می گی : آزیتا و وقتی هم برات یکی یکی می گم از + اینج...