ریحانه و قند عسل مامانش - تاریخ: 1391/9/8 ساعت: 14:12
سلام عشق من خیلیییییییییییییییییییی عاشقتممممممممممم خیلی شیرین زبون شدی کل فامیل بخاطر حرف زدنت دلشون ضعف میره برات ؛ یه وقتایی یه حرفایی گنده تر از سن خودت میگی که من یکی کم مونده شاخم بزنه بیرون داریم زینبو می بریم ترمینال زینب ازت می پرسه میآی با من بریم پیش احسان ( پسر عموت و داداش زینب که 10 س...
ریحانه و بازم زلزله 5.1 ریشتری امروز 17 /آبان/91 - تاریخ: 1391/9/8 ساعت: 14:11
سلام دیشب به خاطر خلط گلوت نتوستی خوب بخوابی ما هم اصلا نتونستیم بخوابیم دیشب همین که خوابیدی اومدم وسایل مراسم فردا ( روضه ی خونه ی عمو یحیی) رو آماده کردم تا فردا زیاد بخوابی و مجبور نباشم زود از خواب بیدارت کنم ساعت 6 صبح از خوب بیدار شدی و تا 8 نخوابیدی منم گیچه گیچ بودم بابایی هم داشت انتخابات ...
ریحانه و سرماخوردگی 1 ماهه !!! - تاریخ: 1391/8/29 ساعت: 17:06
سلام روز دوشنبه ٩١/٠٨/٠٨ که واسه سومین بار بردیم دکتر تشخیصش این بود که طولانی شدن سرماخوردیگیت بخاطر حساسیته حالا به چی معلوم نشد از اون روز به بعد سرفه هات خیلی بهتر شده اما آبریزش بینی ات کماکان ادامه داره البته یه چند روز متوقف میشه و دوباره شروع میشه از این هفته ایی که گذشت بگم که خیلی بهت خوش ...
ریحانه و اسمت چیه ؟! - تاریخ: 1391/8/29 ساعت: 17:05
سلام دخترم نمیدونم این چه ویروسیه که بیرون برو نیست از بدنت با این هفته حدود 3 هفته میشه که همچنان سرما خوردی و بعد از دو بار دکتر رفتن وضعیتت هیچ تغییری نکرده ؛ منم همینطور همچنان سرفه هام سرجاشونه ؛ الهی فدات بشم که شبا نمیتونی خوب بخوابی تقریبا اواخر هفته ی پیش بود که ازت پرسیدم ریحان اسمت چیه و ...
ریحانه و یه شب بد - تاریخ: 1391/9/8 ساعت: 14:11
سلام عشق من چقدر دلم تنگ شده واسه اینکه بگیرمت بغلمو بچلونمت و حسابی بوست کنم وقتی بابایی رو می بینم که می تونه ببوستت حسابی از درون یه جوری می شم ایشالا که منم زودتر خوب بشم دیشب شب خیلی بدی بود حوالی ساعت 12:20 شب بود داشتی سیب می خوردی نتونستی پوستشو قورت بدی و همین پوست لعنتی باعث شد که هر چی خو...
ریحانه و یه دیدار خیلی خصوصی - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:37
سلام ریحانه جان من از وقتی با بابایی ازدواج کردم حتی خیلی قبل ترها بابا بزرگت جدا از مامان بزرگت زندگی می کرده و شما هم کمتر می تونی ببینیش از آخرین باری که شما رو دیده بود 1 سال و 9 ماه و 22 روز می گذره فک کنننننننننننننننننن خیلی سخته منم که خیلی پدر شوهر دوست از این نعمت بی نصیبم ماشالا هزار ماشا...
ریحانه و توفیق اجباری - تاریخ: 1391/8/29 ساعت: 17:05
سلام الان دو روزه که عمه جون از تهران اومده پیشمون ، هر چهارشنبه که با این هفته ایی که گذشت 3 هفته میشه که زن عمو اکرم روضه داره و ما فقط دو هفته شو تونستیم بریم این هفته که عمه جونم بود همه ی فامیل باز دور هم جمع شدیم و دیداری تازه کردیم همچنان شما و بابایی سرما خوردگیتون ادامه داره و از دیشب بینی ...
ریحانه و اسکوبی دو - تاریخ: 1391/8/29 ساعت: 17:04
سلام دختر گلم الان دو روزه که سرما خوردی ؛ پنج شنبه شب 20/مهر/91 تا فردا صبحش که جمعه باشه هوا بارونی و سرد شد از اون روز تا حالا هر کی رو دیدم یا خودش مریض شده یا بچه اش یا شوهرش !!! بزنم به تخته من هنوز سرما نخوردم اما شما و بابایی سرما خوردید ایشالا که زودتر خوب بشید و منم مثه همیشه براتون آش و س...
ریحانه و جدال با پمپرز - تاریخ: 1391/7/9 ساعت: 17:44
سلام نمی دونم چرا یه وقتایی همش صورتت اخمو هستش حتی اگه ناراحت هم نباشی و با اخم حرف می زنی ( هر کی ریحانو از نزدیک دیده باشه می دونه من چی می گم) خونواده ی بابایی وقتی اینجوریه صورتت بهت میگن : گاش گاباخ گاش:ابرو گاباخ:بالا الان چند وقته که دوست نداری من لباستو تنت کنم و یا وقتی هم پمپرزت کردم 10 د...
ریحانه و ...1 - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:37
سلام دیروز همین که از خواب بعدازظهرت بیدار شدی زودی برات ناهارتو آماده کردم (بدون ناهار خوابیده بودی ) و برات آوردم از قبل هم صندلیت پایین بود وقتی ناهارتو خوردی رفتم آشپزخونه که ظرفای غذاتو بشورم ؛ شما هم مشغول شدی با صندلیت بازی کردن که یهو صدای گریه ات بلند شد دستم کفی بود یکمی گرفتم زیر آب و دوی...
ریحانه و چی و چی - تاریخ: 1391/7/5 ساعت: 11:37
سلام نشستم کنار مبل دارم امریکن آیدلو می بینم شما هم تو اتاق داری بازی می کنی با نوک پا می دویی پیشم میگی: مامان پ ی پ ی کرده از اونجایی که با خوردن انار الان شکمت کمی سفت شده میگم باشه پ ی پ ی تو کامل کن بریم بشوریم دویدی رفتی تو اتاق ماشالا دستت به همه جا هم می رسه اگه هم نرسه از پاهات استفاده می ...
ریحانه و یه روز خوب با تو بودن - تاریخ: 1391/7/3 ساعت: 2:11
سلام دیروز صبح با صدای ماشین مخصوص قیر زنی که از طرف شهرداری اومده بودن کوچه مون رو آسفالت نو کنن بیدار شدی و بعدش زدی زیر گریه خیلی صداش وحشتناک بود قوربون اشکات بشم بغلت کردمو بردمت کنار پنجره بهت نشون دادم که این صدا واسه چیه ؛ با کنجکاوی و با دقت نگاه و به حرفام گوش می دادی یه چند دقیقه گذشت خست...
ریحانه و دختر پاییزی من - تاریخ: 1391/7/1 ساعت: 0:36
سلام دوستت دارممممم عاشقتممممممممم فدات شمممممممم کوربونت (قوربونت ) برم منننننننننن عشک (عشق ) من اینا کلمات جدیدیه که بهت یاد دادمو هی سر زبونته و میگی الان از خونه ی عسلینا میآیم ( روز جمعه 31 / شهریور /91 ) تا عسلو دیدی بهش میگی : عسللللل عسللللللل عسلییییییییی دوستت دارم فدای این شیرین زبونیهات...
ریحانه و روز دختر - تاریخ: 1391/6/30 ساعت: 0:27
سلام امروز 28 / شهریور / 91 بعد از اذان صبح حوالی ساعت 05:50 بود که تازه نمازمو خونده بودم می خواستم بخوابم که بیدار شدی و نشستی و به من گفتی : آب بده بخوره و من با حوصله تو رو بغل کردم و بردم تو آشپزخونه اول چراغو روشن کردم دیدم سرتو گرفتی پایین نور چشماتو اذیت کرد تا دیدم دوست نداری زودی چراغو خام...
ریحانه و ماجراهاش با مگس - تاریخ: 1391/6/27 ساعت: 18:25
سلام دیشب حوالی ساعت 1 شب بود که من تو اتاق بودم صدای ویز ویز مگسی رو شنیدم که به شیشه ی اتاق برخورد میکنه اتاقم تاریک بود شما هم پیشم بودی داشتی واسه عروسکت پتو و بالشت می بردی ( الهی فدات بشم که از الان واسه خودت بازی می کنی ) رفتم مگس کُش دستی رو برداشتم و با خودم می گفتم اگه این مگسو نکشم صبح نم...
ریحانه و شوق عکس گرفتن - تاریخ: 1391/6/25 ساعت: 18:21
سلام هفته ی پیش بعد از اینکه حمامت دادم چون هوا یکمی سرد بود زودی موهاتو با سشوار خشک کردم تا موهات خیس نباشه و خدایی نکرده سرما نخوری ، یه وقتی هم دوست داشتی خودتم سشوار بکشی منم سشوارو دادم دست ِ خودت و دوربینو روشن کردم و ازت عکس گرفتم آخه خیلی بامزه و با تعجب به سشوار نیگاه می کردی و میکشیدی روی...
ریحانه و ... - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:38
سلام عشق را با تو تجربه کردم، امید به زندگی را در تو آموختم. محبت را در قلب تو یافتم. چشمان همیشه عاشقم در انتظار توست. حلقه های ازدواجمون که بابایی جونت حلقه شو گم کرده اون کارتم ، کارت ویزیت محضریه که اونجا مراسم عقدمون برگزار شده ِ کارت عروسی مون که دو تا بود و یکی دیگه شو پیدا نکردم میدونم که مث...
ریحانه و یه شب در روستای نوجه مهر از توابع سیه رود - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:40
سلام الان که دارم این پستو می نویسم مادر جونی و خاله ستایش بعد از یه هفته موندن پیشمون بالاخره امروز 20 شهریور 91 عازم شدن و الان هم تو قطار هستن و ایشالا فردا صبح میرسن تهران جاشون تو خونه خیلی خالیه تا از راه آهن برگشتیم زودی طلب ِ می می کردی و هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که خوابت برد روز جمعه بابایی ...
ریحانه و حاضر جوابی - تاریخ: 1391/6/11 ساعت: 17:53
سلام دختر شیرین زبون من چقدِ بلایی عزیزترینم شیرین زبونی هات کم بود حالا واسمون حاضر جوابم شدی تو راه برگشت به تبریز نمی دونم چند وقته که من و بابایی رو چرا می زنی ؛ عسل ِ بیچاره داشت باهات بازی می کرد یهویی نمیدونم چطور شد که موهای عسلو کشیدی هرچی میگم نکن ریحان این کارِ بدیه برگشتی به من میگی : می...
ریحانه و سفر به تهران - تاریخ: 1391/6/9 ساعت: 1:35
سلام روز جمعه 3 / شهریور /91 ساعت 05:45 صبح بیدار شدم هم اینکه نماز صبح رو بخونم هم چمدون و ساک سفرمون رو ببندم بعد از اتمام کارام شما و بابایی رو بیدار کردم تا آماده شید و سفرمون رو شروع کنیم ؛ مثه همیشه خندون از خواب بیدار شدی و منم تا بابایی وسایلارو می برد ماشین لباس و پوشکتو عوض کردم ، یه پادری...