ریحانه و گزارش این چند روز - تاریخ: 1391/4/18 ساعت: 17:53
سلام شب پنج شنبه 15 تیر 91 بعد از تموم شدن جشن نیمه ی شعبان جاری بزرگِ همه رو خونشون دعوت کرد و من علیرغم همه ی خستگی که داشتم بعد از شام اونم همسری داشت می رفت با برادری ها قلیون بکشه گفتم بیا ما رو هم ببر اونجا و اینطوری بود که ما هم به جمع اونا پیوستیم شب خوبی بود و بازم مثلِ همیشه کلی دلبری کردی...
ریحانه و جشن نیمه شعبان - تاریخ: 1391/4/19 ساعت: 11:23
سلام عزیز مامان بالاخره نیمه شعبان هم رسید و طبق قرار عمه جون می خواست که این روزو جشن بگیریم و خونه ی ما انتخاب شد واسه این جشن ؛ چه سعادتی بالاتر از این امروز 15 تیر 91 همه اومده بودن ؛ کلی بهت خوش گذشت عزیزم بریم سراغ عکسا تا یکی یکی برات توضیح بدم اینجا روز سه شنبه بابایی به اتفاق عمو مهدی جون ح...
ریحانه و دوتا موضوع یه جا ! - تاریخ: 1391/4/13 ساعت: 2:43
سلام عزیزم هر روز که میگذره یه کار جدید یه حرف جدید انجام میدی خدایا هزاران بار شکرت خیلی حرف زدنت خیلی بهتر شده الان چند روزِ که سه کلمه پشت سر هم حرف می زنی دیشب ناخواسته با زهرا و سمیه جون ( دختر عمه هات ) و دختر عموت مریم و پسرش امیررضا رفتیم پاساژ رشدیه اونجا یه پاساژ 5 طبقه ست که طبقه ی پایینش...
ریحانه و ... - تاریخ: 1391/10/17 ساعت: 14:42
سلام کی می دونه که 1 دقیقه بعدش چه اتفاقی قراره بیافته اون شب با همه ی خوشی هایی که در پی داشت افتادن ریحانه و کبود شدن دهنش تمام خوشی هارو واسم زهر کرد وقتی ریحان افتاد و گریه کرد من داشتم چایی می خوردم ؛ تازه زهرا ریحانه رو برد با خودش تا من کمی استراحت کنم آخه خیلی خسته شدم اصلا یه جا بند نمی شدی...
ریحانه و سفر به هریس + تولدانه - تاریخ: 1391/4/8 ساعت: 20:05
سلام روز سه شنبه 6 / تیر /1391 حدودا ساعت 11 صبح بود که از سرعین به سمت هریس ( یکی از شهرهای تبریز ) حرکت کردیم عموی ریحان همه رو خونه شون دعوت کرده بود سمیه جون و باران دخملش و مامان بزرگ ( پدری ) و زن عموی ریحان هم اونجا بودن ناهارو که خوردیم بعدازظهرش به سمت تبریز حرکت کردیم آخه قرار بود تا شوهر ...
ریحانه و اولین سفرش به شهر توریستی سرعین - تاریخ: 1391/4/18 ساعت: 2:00
سلام روز یکشنبه 4/تیر/91 به اتفاق خانواده ی خواهرشوهری و عمو عبدالله تبریزو به مقصد سرعین ترک کردیم حوالی ساعت 2 بعداظهر بود که رسیدیم اونجا ، وای خدا چه هوایی خیلی خنک بود شباش که دیگه وحشتناک سرد بود خونه ایی که اجاره کرده بودیم هم خیلی بزرگ و دلباز بود یه پنجره که باز می ذاشتیم سالنشو مثه یه کولر...
ریحانه و باغ آذرشهر - تاریخ: 1391/4/3 ساعت: 0:04
سلام امروز 91/04/02 به اتفاق عموها و عمه جون رفتیم به باغ یکی از دوستای عمو یحیی جون که توی آذر شهر بود ( یکی از شهرهای نزدیک به تبریزِ) خیلی باغ باصفایی بود پر از درختان گیلاس و گوجه سبز و گردو هوا خیلی خوب بود ، نمی دونم چرا چند شبِ که خیلی بد می خوابی و همش بیدار میشی و یه یک ساعتی فقط شیر می خور...
ریحانه و کمک کردن + اولین آبنبات چوبی - تاریخ: 1391/4/1 ساعت: 10:42
سلام چند وقته پیش ( 91/03/26 ) داشتم بالشت و پتو هارو می ذاشتم تو کمد دیواری داشتی شیطنت می کردی واسه اینکه سرگرمت کنم ازت خواستم که تو آوردن بالشتا کمکم کنی در عینِ ناباوری دیدم تونستی بالشت رو برداری تازه ازم می خواستی اونی هم که تو دستم بود بدم شما برداری و بیآری تو اتاق واسم الان هر وقت می خوام ...
ریحانه و اومدن عمه جونی + پارک باغمیشه - تاریخ: 1391/3/30 ساعت: 18:09
سلام روز یک شنبه 28 خرداد 91 خواهر شوهری مون که عمه جون ریحان عسلی باشه ، به همراه دو تا دختری ها و نوه ی کوچولوشون اومدن پیشمون چشمانمون روشن که با اومدنشون رحمت الهی هم نازل شد و چه رحمتی همراه با تگرک همون روز من ریحانه رو آماده کردم که بریم خونه ی مادر شوهری تازه داشت رعد و برق میزد گفتم خبری نی...
ریحانه و توت فرنگی + خونه ی مامان بزرگ ( پدری ) - تاریخ: 1391/3/29 ساعت: 18:19
سلام روز دوشنبه 22 خرداد 91 همون روزایی که تازه اومد بودیم تبریز ، خیلی دلتنگ می شدم و احساس تنهایی و شما هم که همیشه دورو برت شلوغ بود خیلی بی حوصله شده بودی از خواب بعدازظهرت که بیدار شدی بردمت تو حیاط تا واسه خودت بازی کنی قبل از اونم سعید پسر همسایه برامون از توت فرنگی های حیاط آورد ، شما هم که ...
ریحانه و بلبل زبونی هاش - تاریخ: 1391/3/27 ساعت: 18:29
سلام امروز می خوام با خیلی تاخیر از بلبل زبونی هات بگم خیلی وقته که می خواستم بنویسم اما هی یه کلمه ی جدید می گفتی منم می گفتم بذار یکمی دیرتر بنویسم تا الان که ماشالا هر روز یه چیزی میگی ماشالا هزار ماشالا مثه یه طوطی ازمون تقلید میکنی الان وقتی باهات حرف می زنم زودی تکرار میکنی بی یو که بودیم به ل...
ریحانه و واکسن 18 ماهگی + رفتن به پارک - تاریخ: 1391/3/23 ساعت: 19:17
سلام بالاخره بعد از یه روز تاخیر واکسن 18 ماهگیتو زدی وای چقدر لحظه ایی بدی بود وقتی که سوزنش به تنت وارد می شد من حالم بد میشد واکسیناتور می گفت خودت بیشتر از بچه ات میترسی از رنگ و روم معلوم بود دستام وقتی که گفت دستِ دخترتو بگیر بد جور می لرزید خوب بود بابایی پیشم بود چون وقتی می خواست تو پات واک...
ریحانه و سفرنامه 2 - تاریخ: 1391/3/22 ساعت: 18:32
سلام شب 13 خرداد 91 رفتیم خونه ی خاله ستاره و خاله جون که تا بعدازظهر مهمون داشتن حسابی خسته بودن گفتیم زیاد زحمت ندیم خاله جون زحمت کشیده بودن و روس بیف سفارش داده بودن خیلی خوشمزه بود اگه نخوردید حتما امتحان کنید ضرر نمی کنید ریحانه قبل از رفتن خونه ی خاله ستاره EXniniweblog.comEXاز وقتی رفتیم اون...
ریحانه و سفر نامه 1 - تاریخ: 1391/3/22 ساعت: 13:16
سلام بالاخره بعد از 3 هفته بودن در بی یو روز شنبه 1 خرداد 91 به اتفاق مامان و بابام و خاله سودی و همسری شون و عمه و بچه هاش راهی شهر شیراز شدیم ، قرار بر این بود که همسری تشریف بیآرن اونجا و از شیراز سفرمون به تهران و بعد از اون به وطنشون شروع کنیم طبق قرار با یه روز تاخیر به خاطر ترافیک مسیر تهران ...
ریحانه و عکس از مهمونی رفتناش - تاریخ: 1391/3/13 ساعت: 9:46
سلام خونه ی خاله مهین اینجا خونه ی عمو ماشالیم بغل شوهر عمه امی ناهارمون !!! اینجا قبل از رفتن به مهمونی عمو محمدم قابل توجه مامان پریسا ( کفشی که می گفتم این بود خوشگل بیدددددد ) خونه ی عمو محمد خونه ی عمو امیر خونه ی عمو حسن قوربونت برم که روی چرخونک هم نشسته بودی و بازم می خوندی تاب تاب آبازی !!!...
سالروز یکی شدنمون - تاریخ: 1391/3/12 ساعت: 11:02
سلام چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز تو! روزی که تو آغاز شدی! امروز 91/03/12 ست ، سالروز یکی شدنمون مبارک بزن دست قشنگرووووووووووووووووو به افتخارمون اینم اس ام اسیه که به بابایی اس...
ریحانه و خلیج همیشه فارس - تاریخ: 1391/3/21 ساعت: 17:19
سلام امروز پنج شنبه به اتفاق دایی علی و مادر جون و خاله ستایش بردیمت دریا تا هم دریا رو از نزدیک ببینی هم آب بازی کنی خیلی علاقه داری به آب دیشب که خوابوندمت یه لحظه تو خواب گفتی آب بازی و دوبار خوابیدی فک کنم داشتی خواب ِ بازی با آب می دیدی اینجا هم که ماشالا بیشتر با آب سره کار داری یا میری تو آشپ...
ریحانه و مهمونی خونه ی عمه جونم و دیدار یه دوست نی نی وبلاگی - تاریخ: 1391/3/11 ساعت: 0:54
سلام این روزا خیلی سرم حسابی شلوغه و همش مهمونی و بازدیدم ، دیروز بد از مهمونی عمه جونم که خیلی زحمت کشیده بودن قرار داشتیم که خونه ی رومینا جونم هم بریم البته با مامان ثنا و ثمین و مامان سارا جونی قرارمون با مامان سارا جونی ساعت 5:30 بود که بیآد دنبالمون و بعد از اون بریم خونه ی مامان رومینای عزیز ...
ریحانه و حرکات ورزشی + رویداد دیروز - تاریخ: 1391/3/10 ساعت: 11:15
سلام پریروز 91/03/08 کلی با مادر جون ( مادری ) و خاله ستایش ورزش کردید و چقدر هم خوب انجام می دادی حرکات ُ عزیزم اینم عکساش بعدا نوشت : عکسای پست ریحانه و مهمانی سارا جونی رو گذاشتم EXniniweblog.comEX لوس شده بودی و شکلک در آوردی تو رو خدا اداشو نیگاهههه ریحانه ی خوشحال از انجام حرکات ورزشی پ.ن 1: د...
ریحان عسلی و عسل - تاریخ: 1391/3/8 ساعت: 15:23
سلام ریحانه جان این پست رو تقدیم میکنم به دختر عموت عسل که خیلی مهربونه و تا تو رو می بینه همش شمارو تو بغل می گیره و باهات بازی میکنه تهران که بودیم همش پیشت بود و ازت جدا نمیشد حتی شب آخر که اونجا بودیم از مامانش خواست که جاشو باهاش عوض کنه تا یکمی نزدیکتر به شما بخوابه شما هم خیلی عسل رو دوست دار...