ریحانه و مهمانی سارا جونی
-
تاریخ: 1391/3/10 ساعت: 10:28
سلام دیشب خونه ی مامان سارا جونی دعوت بودیم دوست چندین ساله ی خوبم خیلی خوش گذشت ، دیشب یه دوست دیگه هم بهمون اضافه شد مامان رومینای عزیز و اون دخملی جیگرش، وقتی من رومینا رو بغل می کردم شیطون بلای خودم معرف حضور همه بله جانم ریحان خودم حسودی می کرد و خودشو محکم تو بغلم می چسبوند قوربون این حسودی ها...
ریحانه و پاپی
-
تاریخ: 1391/3/10 ساعت: 9:25
سلام قبل از اومدن به بوشهر یه دو روزی تهران خونه ی خواهر شوهری بودیم همونطور که تو پستای قبلی گفتم نوه ی عمه جونت دنیا اومده بود هم اینکه من واسه سوپرایز کردن خونواده ام باید می اومدم تهران ( آخه همیشه با پرواز شیراز می اومدیم ) پسر عمه ات آقا مجتبی یه سگ خیلی خوشگل به اسم پاپی داره که خیلی شیطونه ،...
ریحانه و باغ پدر جونش
-
تاریخ: 1391/3/1 ساعت: 17:06
سلام جمعه ی ( 91/02/29 ) هفته ی پیش رفتیم باغ پدر جونی از آخرین باری که اونجا رفته بودیم حدودا 6_7 ماهی میگذشت نسبت به پارسال سرسبز تر شده بود الان یه دو _سه ماهی میشه که سبزی خوردنی رو از توی باغ می چینن و دیگه سبزی از سوپر میوه خرید نمی کنن اون شب کلی واسه خودت شیطونی کردنی نمیدونم چه علاقه ایی دا...
ریحانه و مهمانی مامان ثنا و ثمین
-
تاریخ: 1391/3/10 ساعت: 9:25
سلام دیشب ما به اتفاق خاله سودابه و مامان سارا جونی (وروجک خانوم) رفتیم خونه مامان ثنا و ثمین خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم مامان ثنا و ثمین جون هم زحمت کشیدن تدارک شام دیدن و با تهیه کردن دو نمونه شام (قورمه سبزی و مرغ سرخ کرده) کلی ما رو شرمنده خودشون کردن حالا اینم عکسهای مهمونی ریحانه بدو ورود ریحان...
ریحانه و جایزه مسابقه ی نی نی متفکر
-
تاریخ: 1391/2/28 ساعت: 12:59
سلام جایزه مسابقه نی نی متفکر طراحی تقویم ( تاریخ این پست رو داشته باشید همیشه به یادم می مونه ) توسط مامان پریسا ( مامی صدرا و صهبا ) برام ایمیل زده شد دستتون درد نکنه ممنونم با همه ی گرفتاریهاتون این کارو به سرانجام رسوندید موضوع مسابقه سری دوم مشخص شده عزیزان می تونید به این آدرس ( روی آدرس کلیک ...
ریحانه و تولدانه
-
تاریخ: 1391/3/10 ساعت: 16:31
سلام امروز روز تولدِ منه پس تولدم مبارک تولدم مباااااااااااااااااااااااااااااااارک♥u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000♥u3000u3000تولدم مبارکu3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000♥u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u3000u300...
ریحانه و احوالاتش
-
تاریخ: 1391/3/10 ساعت: 9:25
سلام این روزا خیلی سرت مشغول بازیه همش با ستایش بازی می کنی و شبها دیگه واسه خوابوندنت نمیخوام دنبالت باشم که بخوابی خدارو شکر همون روزی که تازه رسیده بودیم بی یو ، شبش رفتیم خونه ی مامان بزرگم و قرار بود عمه و عموها رو هم سوپرایز کنیم که خاله سودی جان محبوب دلها عصری توی باشگاه خبر اومدن اینجانب رو...
ریحانه و صرفا جهت اطلاع !!!
-
تاریخ: 1391/3/10 ساعت: 9:24
سلام با صدای کلفت مثه گوینده های اخبار بخونید : ما بوشهریم هورااااااااااااااااا پروازمون ساعت 17 روز 23 اردیبهشت 91 نشست و ریحانه به غیر از وقت نشستن خیلی اذیت نشد خدارو شکر همون طور که می دونید امروز روز زن و مادرِ همین جا به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم ( اگه نتونستم بیآم براتون کامنت بذارم همینو ...
ریحانه و لاک ناخن
-
تاریخ: 1391/2/21 ساعت: 2:30
سلام دخترم از دیشب یکمی حالت خوب نبود آب ریزش بینی داشتی تا صبح ناله می کردی ، ظهر که بابایی اومد بردیمت دکتر، تشخیص دکتر حساسیت فصلی بود ( وای چقدر گریه کردی تا دکتر معاینه ات کرد ) خداروشکر اما این آب ریزش بینی ات بد جور کلافت کرده و تا عطسه میکنی ...عصری هم یکمی بدنت داغ شده بود اما فقط یکی دو سا...
ریحانه و هدیه یه دوست
-
تاریخ: 1391/2/19 ساعت: 22:43
سلام چند وقته پیش یکی از دوستای خوبم ازم درخواست عکس ریحان کرد ... گذت گذشت تا دیروز که هدیه شون به دستم رسید ممنونم زینب جون تقویم خیلی قشنگ بود دستتون درد نکنه و همینطور ممنونم بابت استیکر و قاب عکس کودک ایشالا منم جبران می کنم امیدوارم که دوستی مون همیشگی و مستدام باشه اینم ریحانه و هدایاش تقویم ...
ریحانه و خونه ی عمو اکبر
-
تاریخ: 1391/2/18 ساعت: 2:25
سلام دیشب 91/02/17 رفتیم خونه ی عمو اکبر شام دعوت بودیم دلیلشم خونه ی جدیدشون بود که تازه نقل مکان کرده بودن ، دیگه مثه قبل غریبی نمی کنی و از وقتی رفتیم اونجا همش تو اتاق طاها ( پسر عموت ) بودی و همش بازی می کردی و از اونجایی که به خاطر دختر بودنت اسباب بازی هات عروسک هستن و ماشین نداری خیلی ماشین ...
ریحانه و زلزله
-
تاریخ: 1391/2/16 ساعت: 18:15
سلام مامانی الان که دارم این پستو برات می نویسم ساعت 2:46 بامداد روز شنبه 91/02/16 دیشب خیلی تنقلات خوردم شب خواستم بخوابم شکمم درد می کرد گفتم بیآم یه سری تو دنیای مجازی بزنم و وبگردی کنم داشتم عکسای یکی از دوستان رو که رمزشو برام فرستاده بود می دیدم که یهو خونه لرزید وای خدا پنجره ها بد جور به هم ...
ریحانه و تاب تاب آبازی
-
تاریخ: 1391/2/16 ساعت: 17:54
سلام دیروز 91/02/13 بابایی اومد خونه و نمازش خوند منم زودی شما رو آماده کردم که بریم پارک ، شام هم کوکو سبزی درست کرده بودم قبل از اون هوای خونه خیلی گرم شده بود گفتم لباسای تابستونیت رو بپوشونم ببینم واسه امسالت اندازه میشه یا نه که خدا رو شکر اندازه بودن بعد از اونم دیگه یکی شون رو از تنت در نیآور...
سخنی با دوستانم
-
تاریخ: 1391/2/13 ساعت: 17:55
سلام خیلی خوشحالم که نزدیک به 1 سالیه که شروع به وبلاگ نویسی کردم با شما عزیزان آشنا شدم و به دوستی با تک تک تون افتخار میکنم اما چیزی که این روزا ذهن من رو به خودش مشغول کرده این کامنت های اشخاص فضول و حسود از آخرین کامنتی که دلمو بدجور لرزوند 4 ماهی می گذره ، با پیغامی مبنی بر هک شدن وبلاگم .... گ...
ریحانه و 91/02/10
-
تاریخ: 1391/2/11 ساعت: 2:41
سلام امروز صبح با صدات از خواب بیدار شدم و روی ماهت رو مثه همیشه خندون دیدم امروز که الان دیروز شده دارم برات این پست رو می نویسم ساعت 1 بعداز ظهر بردمت حموم قوربونت برم که خیلی آب رو دوست داری و واسه تعویض پوشکت تا میرم آب رو باز میکنم که بشورمت از دستم فرار میکنی ولی همین که میگم بریم آب بازی خودت...
ریحانه و مسابقه ی نی نی متفکر
-
تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 17:03
سلام عزیزم بالاخره اعلام نتایج رای گیری معلوم شد و با عکسی که از شما توی مسابقه شرکت داده بودم برنده شدی امیدوارم که در تمامی مراحل زندگیت موفق باشی دخملم ممنونم از مامان پریسا ( مامی صدرا و صهبا جون ) که چنین مسابقه ایی با عنوان نی نی متفکر گذاشتن که با این ایده شون ما مامان ها و نی نی های نازمون ر...
ریحانه و شیرین زبونیش
-
تاریخ: 1391/2/7 ساعت: 10:26
سلام دخمله شیرین زبونه مامانی که این روزا اینقدر برام شیرین حرف می زنی که دلم میخواد بخورمت از عید به این ور خیلی خوب حرف میزنی و کاملا منظورتو برام میرسونی که چی می خوای ، یه روزی یکی از دختر عموهات گفت ( نمیدونم کدومشون بود خدا حفظشون کن ماشالا کم دختر عمو نداری که ) بعضی حرفا هستن که فقط مامانا م...
ریحانه و رفتن به سوپرمارکت
-
تاریخ: 1391/2/3 ساعت: 0:21
سلام چهارشنبه 91/01/30 هوا یکمی خوب بود بچه ها اومده بودن تو کوچه فوتبال بازی می کردند تا از خواب بیدار شدی زودی لباساتو عوض کردم و بردمت بیرون تا هم حال و هوایی عوض کنی هم اینکه بریم سوپرمارکت تنقلات بگیرم اولش که مات و مبهوت بچه ها رو نگاه می کردی که با چه ذوقی دنبال توپ می دویدن بعدش که گفتم بریم...
ریحانه و تابت
-
تاریخ: 1391/2/1 ساعت: 19:59
سلام ریحانه جان از روزی که توی پارک جلفا گذاشتمت توی تاب و دیدم خیلی دوست داری برات تاب خریدم مامانی مبارکت باشه ماشالا اینجا هم که تازه اول بارون اومدنه الهی شکر ( در واقع فصل بارش بارون از فروردین شروع می شه تا اواخر اردیبهشت ) الانم که دارم این پستو برات میذارم هوا ابریه و داره بارون میآد و دختر ...
ریحانه و گذر زمان
-
تاریخ: 1391/1/31 ساعت: 21:08
خدای خوبماینکه هر روز با سلام و صبح بخیر به تو روزمو شروع میکنم تنها کاریه که من رو به آغاز هر روز بهتر از دیروز تشویق میکنهاینکه حس میکنم همیشه هوامو داریاینکه لطف و مهربونیت رو شامل حال من میکنیاینکه هر چی من فک میکنم به خواست تو عملی میشهآه خدای خوبم خدای مهربونمحس کردن وجودت حس کردن بودنتحس کردن...